🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت بیستوهشتم | فرار
شیشهها خرد شدند.
جونگکوک فوراً لانا و مادرش رو پشت دیوار کشید.
— سرتون رو پایین بگیرید!
صدای قدمها از بیرون میاومد.
مادر لانا با ترس گفت:
— اومدن دنبالمون.
لانا پرسید:
— کیا؟
مادرش جواب نداد.
جونگکوک از پنجره نگاه کرد.
— افراد پدرت.
چهرهاش سرد شد.
— باید از اینجا بریم.
هر سه از در پشتی فرار کردند.
---
چند دقیقه بعد، داخل یک ماشین مخفی بودند.
لانا به مادرش نگاه کرد.
— حالا دیگه باید همهچیز رو بگی.
مادرش آهی کشید.
— باشه.
— پدر واقعی من کیه؟
مادر لانا دستش رو گرفت.
— اسمش «کیم سونگهو» بود.
جونگکوک با شنیدن اسم خشکش زد.
— سونگهو؟
مادر لانا سر تکان داد.
— بله.
لانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— چرا اینطوری شدی؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون این اسم...
مکث کرد.
— اسم پدر منه.
لانا خشکش زد.
مادرش سریع گفت:
— نه! اون پدر تو نیست!
جونگکوک گیج شد.
— پس چرا اسمش یکیه؟
مادر لانا جواب داد:
— چون سونگهو اسم واقعی پدر تو نیست.
سکوت.
لانا پرسید:
— پس کیه؟
مادرش به آینهی ماشین نگاه کرد.
چند ماشین سیاه پشت سرشان بودند.
— کسی که سالهاست همه فکر میکنن مرده.
جونگکوک با نگرانی گفت:
— کی؟
مادر لانا آرام گفت:
— برادر دنیل.
لانا نفسش بند آمد.
— یعنی پدر واقعی من...
مادرش سرش رو تکون داد.
— آره.
برادر دنیل.
ناگهان یکی از ماشینها به آنها نزدیک شد.
جونگکوک فرمان رو چرخاند.
— محکم بشینید!
وارد یک خیابان باریک شدند.
اما جلویشان...
یک ماشین سیاه دیگر ایستاده بود.
در ماشین باز شد.
مردی پیاده شد.
لانا با دیدنش خشکش زد.
همان مردی بود که فکر میکرد پنج سال پیش مرده.
مرد لبخند زد.
— بالاخره پیدات کردم، دخترم.
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت بیستوهشتم | فرار
شیشهها خرد شدند.
جونگکوک فوراً لانا و مادرش رو پشت دیوار کشید.
— سرتون رو پایین بگیرید!
صدای قدمها از بیرون میاومد.
مادر لانا با ترس گفت:
— اومدن دنبالمون.
لانا پرسید:
— کیا؟
مادرش جواب نداد.
جونگکوک از پنجره نگاه کرد.
— افراد پدرت.
چهرهاش سرد شد.
— باید از اینجا بریم.
هر سه از در پشتی فرار کردند.
---
چند دقیقه بعد، داخل یک ماشین مخفی بودند.
لانا به مادرش نگاه کرد.
— حالا دیگه باید همهچیز رو بگی.
مادرش آهی کشید.
— باشه.
— پدر واقعی من کیه؟
مادر لانا دستش رو گرفت.
— اسمش «کیم سونگهو» بود.
جونگکوک با شنیدن اسم خشکش زد.
— سونگهو؟
مادر لانا سر تکان داد.
— بله.
لانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— چرا اینطوری شدی؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون این اسم...
مکث کرد.
— اسم پدر منه.
لانا خشکش زد.
مادرش سریع گفت:
— نه! اون پدر تو نیست!
جونگکوک گیج شد.
— پس چرا اسمش یکیه؟
مادر لانا جواب داد:
— چون سونگهو اسم واقعی پدر تو نیست.
سکوت.
لانا پرسید:
— پس کیه؟
مادرش به آینهی ماشین نگاه کرد.
چند ماشین سیاه پشت سرشان بودند.
— کسی که سالهاست همه فکر میکنن مرده.
جونگکوک با نگرانی گفت:
— کی؟
مادر لانا آرام گفت:
— برادر دنیل.
لانا نفسش بند آمد.
— یعنی پدر واقعی من...
مادرش سرش رو تکون داد.
— آره.
برادر دنیل.
ناگهان یکی از ماشینها به آنها نزدیک شد.
جونگکوک فرمان رو چرخاند.
— محکم بشینید!
وارد یک خیابان باریک شدند.
اما جلویشان...
یک ماشین سیاه دیگر ایستاده بود.
در ماشین باز شد.
مردی پیاده شد.
لانا با دیدنش خشکش زد.
همان مردی بود که فکر میکرد پنج سال پیش مرده.
مرد لبخند زد.
— بالاخره پیدات کردم، دخترم.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۲۳۶
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط