{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس

گله‌ای کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
دیدگاه ها (۲)

آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرسابر بارانیست از اشک چو باران...

‌آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجر...

«« آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس »»                   ...

آتشی زد شب هجرمبـه دل و جـان که مپـرسآن چنان سوختـم ازآتش هج...

آتشی زد شب هجرمبـه دل و جـان که مپـرسآن چنان سوختـم ازآتش هج...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس...آن چنان سوختم از آتش ه...

آتشی زد شب هجرمبـه دل و جـان که مپـرسآن چنان سوختـم ازآتش هج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط