انگار مُرده ام…
تابوت سرد من چه غریبانه می رود
از کوچه های شهر چه بیگانه می رود
دیگر تهی شدم از هر چه هست و نیست
دیگر رها شدم از قید زندگی
دیگر جدا شدم از گریه های سرد
مُردم ز بنده گی
دیگر اسیر دست چراها نمی شوم
بازیچه ی امید به فردا نمی شوم
آسوده گشته ام زهمه هیچ و پوچ ها
روح اسیر من،
از قلعه ی اسارت جسم ستم کشم؛
آزاد گشته است،
فارغ ز حیله ی هر یاد گشته است
آرام خفته ام
آرام خفته ام و به آنها که این چنین
در روزگار شادی من گریه می کنند
افسوس می خورم...
-ابهام
تابوت سرد من چه غریبانه می رود
از کوچه های شهر چه بیگانه می رود
دیگر تهی شدم از هر چه هست و نیست
دیگر رها شدم از قید زندگی
دیگر جدا شدم از گریه های سرد
مُردم ز بنده گی
دیگر اسیر دست چراها نمی شوم
بازیچه ی امید به فردا نمی شوم
آسوده گشته ام زهمه هیچ و پوچ ها
روح اسیر من،
از قلعه ی اسارت جسم ستم کشم؛
آزاد گشته است،
فارغ ز حیله ی هر یاد گشته است
آرام خفته ام
آرام خفته ام و به آنها که این چنین
در روزگار شادی من گریه می کنند
افسوس می خورم...
-ابهام
- ۱.۵m
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶.۵k)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط