در جوانی

در جوانی،

در جوانی،

پیش از آن‌که طعمِ زندگی زیر زبان‌مان بنشیند،

ذوق‌مان را کشتند؛

نه آرام،

نه بی‌صدا،

بلکه با دست‌هایی که بلد بودند

چگونه چراغِ آدم را درست از ریشه خاموش کنند.

از همان وقت

جوانی برای ما

اسمِ دیگری شد برای سوختن؛

برای لبخندهایی که نصفه ماند،

برای آرزوهایی که

پیش از شکفتن

زیر پای روزگار له شدند.

آدم گاهی آن‌قدر خسته می‌شود

که به جای رؤیای فردا،

آرزوی پیر شدن می‌کند؛

نه از شوقِ ماندن،

بلکه برای فرار

از تبِ این همه خواستنِ بی‌حاصل.

انگار پیری

تنها شکلِ محترمانه‌تری از ویرانی‌ست.

و خدا…

اگر قرار نبود رنج

سهمِ هر روزِ ما باشد،

شاید تاریخِ آخر را از ما پنهان نمی‌کرد؛

شاید می‌گفت

تا لااقل آدم بداند

تا کجای این جاده باید

دندان روی جگر بگذارد.

اما نه،

مرگ را در پرده گذاشت

تا انسان

هر روز

کمی بیشتر فرسوده شود،

کمی بیشتر بسوزد،

و نداند این شبِ بی‌انتها

بالاخره کجا تمام می‌شود.

ما مانده‌ایم

میانِ زندگی‌ای که دوستش نداشتیم

و مرگی که وقتش را نمی‌دانیم؛

معلق،

خسته،

بی‌پناه،

مثل شمعی که نه روشنیِ چشمگیری دارد

نه اجازه‌ی خاموش شدن.
کپشن ارسالی
دیدگاه ها (۱۰)

کپی ممنوع.....گزارش...بلاک .. کپی ممنوع

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

روز دختر مبارک به تمام دخترایی که با قلب‌های مهربونشون، دنیا...

💔🐆 گاهی وحشی‌ترین قلب‌ها، پاک‌ترین عشق‌ها را در خود پنهان می...

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

آدم‌های خوش‌قلب، ستون‌های خاموش دنیا هستند؛ بی‌آنکه بخواهند ...

تولدم مبارک...🎂🤍امروز چهارده‌ساله شدم؛ چهارده سال زندگی، با ...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط