{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"کاش روزی چشم‌هایمان را باز کنیم 

"کاش روزی چشم‌هایمان را باز کنیم 
ببینیم همه اینها خواب بوده کابوس بوده
ببینیم افتادیم وسط خانه‌ای قدیمی
و مادر داخل حیاط نشسته و با دست‌های مهربانش مشغول درست کردن ترشی ست
و عطرش تمام حیاط را پر کرده
و برگ‌های پاییزی میان حوض فیروزه‌ای شناور است
و ما با دوچرخه دور تا دور حیاط را گز می‌کنیم
کاش مثل آن روزها دلهامان خالی شود
از هر چه بغض و کینه و خشم
و بعد مثل همان روزها زیاد ، دوست_بداریم و زیاد_بخندیم
و خنده‌‌هامان برسد تا خود خدا...⚘
دیدگاه ها (۳)

کاش روزی چشم‌هایمان را باز کنیم ببینیم همه اینها خواب بوده ک...

کاش روزی چشم‌هایمان را باز کنیم ببینیم همه اینها خواب بوده ک...

🍁کاش روزی چشم‌هایمان را باز کنیم ببینیم همه اینها خواب بوده ...

کاش روزی چشم‌هایمان را باز کنیم ببینیم همه اینها خواب بوده ک...

کاش روزی چشمهایمان را باز کنیمببینیم همه‌ی اینها خواب بوده ک...

تابستان، در آن سال‌های دور، تنها یک «فصل» نبود؛ یک استقلالِ ...

دلم برای خانه ننه جان تنگ شده..مادر بزرگم را میگویم، دوست دا...

نام رمان:ناسورنویسنده:نیلوفر قنبریژانر: عاشقانهpdfتعداد صفحا...

کمی طولانیه ولی لطفا وقت بذارید و بخونیدش ❤️🍃🍃هچی مثلِ احساس...

قدیمتر ها،تلویزیون ها رنگ نداشتند کانالی هم حتّی نبود که مُد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط