{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌اند و

‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌اند و منی که، ریشه‌ام زِ حرف ‍ست خشک می‌گردم و حیات را می‌بازم.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌می‌دانی عزیز ‍کردۀ من؟ به هر وهله‌ای که وجودیت‌ام بر قلم چنگ می‌انداخت، بیش از دم ‍های نخست خویش را در پیلۀ اندوه، ناچار می‌یافتم. ناچار زِ سکون ناخوانده که، بند شد.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌زِ این بند بی‌انتها، تنها حجم یاد تو ‍ست که مرا کماکان، بهرِ رغبت دیدارِ دیگری ز بی‌کران ابی‌ نام، سودن بوسه‌های طمانینۀ بهار، رقاصی باد و عشوه‌ ‍گری سبزه‌ها بهرِ او و هزاران هزار علت، زنده می‌سازد عزیز ‍کرده، اما نه! یاد تو، بهر این جان کافی نیست‌.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌زِ این ‍رو، افاق رویا تنها نقطه‌ائ بهر تجدید منی بود که، با نوک انگشت‌های تو متولد شد و واژه ‍ه‍ایت، به بن خام من، معنا را حیات بخشید و خویش را چنین، با بیان کلمات و مرا با شنوا ‍گشتن، به پیچکی زِ ما و ما بودن‌های‌مان دچار دادی و ریشه‌ پیچیدی. به‌پندار که تو، علت زادمان بوده‌ای و «هستی».
‌ ‌ ‌ ‌ ‌منی که من نبودم، زِ سودن‌های ان دو دریچه‌ات امتداد می‌یافتم، با سر ‍کشیدن شهد لب‌هایت ادامه‌دار می‌گشتم و زِ رقاصی نوک ان‌ انگشتان به‌روئ حیات تن ‍م، پایان می‌دیدم و من، من می‌شد. پیچش وجودیت تو، در ماهیت من خلاصه می‌گشت و تو مرا علت می‌شدی، حیات می‌شدی و معبود ‍م نام‌ می‌گرفتی. من بودن، زِ همانی‌ ‍ست که تو هستی. منی می‌شود، که تو می‌گردی. تو امتداد من، در روح و جان دیگری، «تو» نیز منی.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌کمندئ، میان من و من بودن‌های ‍م نبود. ادمك ته‌نشین ‍گشته‌ای که زبان می‌شد و قطاری زِ کلمات را برای انسان‌های مبهم ریل می‌کرد، تبسمی نازنده بر لب می‌نشاند، لمس‌های خسیس می‌نمود تماماً بودشی دروغین بود، وجودیت من زِ بنا با دروغ زاده می‌شد و به‌دفعات، مرا مرگ می‌کرد. زِ ان من‌ها، منی دیده نمی‌شد. این افعال حیات‌ ‍فرسا، مرا در سکوت و انزوائ خویش رست و گم کرد. اما، به یک‌ ‍باره باریکۀ نوری، چشمان سیه‌نشین مرا حیات شد و تو ان‌ بودی، نوری که ناجی گمشده‌ائ زِ من بود.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌نام ‍شدن یک نجات‌‌یافته فعلی بود که بهرِ من رنگ نور می‌گرفت، حیات می‌ساخت و تو را، تو را ائ معبود من، بهرِ این ادمك ابتسام می‌داد اما عزیز ‍کردۀ من، غمی که موریانۀ جان چوبین من می‌شد هیچ ‍گاه، وهم گذر زِ من نداشت. و به‌هر اشک تو، غل و زنجیرِ حزن بیش از دم ‍های نخست گلوگاه مرا، مرگ می‌داد و رنجی که در جانت ریشه دوانده بود؛ نفس را، و تو را زِ من می‌گرفت. نمی‌توانم با خود، چنین تا کنم و دیده بر زخم تو بی‌اندازم و چو خود تو، ناجی بگردم بهرِ تو اما معنائ عاجزی را نقل کنم، مگر می‌شد که خود درد تو باشم، و درمان بگردم؟
‌ ‌ ‌ ‌ ‌زِ من بودن‌های ‍م، نمی‌شد که مرهم شوم و زخم نبینی. من چنین بودم! درد. وجودیت خویش، بر امتداد حیات جراحت می‌گشت و نازندگی را، زنده می‌داشت. ثانیه‌ها را دیگر توان حمل نداشتم، تفهیم خود را سختی و ملال تو که نشئت‌ ‍گرفته زِ من را علت گریز نهادم و هر ‍چه در توان عاجز خویش بود، قدم ساختم که نباشم و درد نگردی زِ خویش. سخت و درد؟ واژه‌ها خسیس جلوه می‌کردند زِ بن من که باری دیگر، در خود و در تو گم می‌گشت و زِ این ادمك تنها، متروکه‌ای بی‌نشان باقی می‌گذاشتم. من رفتم، و «رفتن» فعلی گردید که تا به‌ابد و یك روز ‍ش باید شد، بایدی بهرِ فراموش نساختن و درد شدن.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌اینک این، من ‍م. ادمکی قلم به‌دست، که بهرِ عهدی ناگزیر زِ ان می‌نویسد و جان چوبین خویش را که چند گردۀ ناچیز ‍ش باقی‌مانده ‍ست، به قعرِ اتش‌ می‌سپارد و خاکستر حیات ‍ش می‌شود توانِ قلم. عزیز ‍کردۀ جان، زِ لحظه‌ای که گریز را ارجحیت بخشیدم چنان کاتبی مجنون، زِ قلم دور نگشتم و کلمات را، در برگ‌های سپید خالی ساختم. نوشتم تا درد بینم و دیده زِ حزن تو دور ماند‌. نوشتم تا حیات رنگ ببازد و وجود ‍م کماکان در مرگ خویش، شوق تو داشته باشد. تو چه بودی که در مردگی خویش هم معنا می‌شدی، تو چه بودی عزیز ‍کردۀ من؟ حال من‌ مانده‌ام که سال‌هاست، زِ ان من بودنی معنا نمی‌گیرد و تویی که خود، بند و محبس منی.»

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌| اچـا ٬ پاك ‍ت 𝟏𝟏𝟐 ‍ام‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌֦ انتشارات ٮامہ‌ای،
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌به «تو» ك‌‍ہ نمی‌خوانی. ☕️ׄ›
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط