چندپارتی ☆
چندپارتی ☆
......
p.3
همچی بین اونا تموم شد
این دوتا عاشق هم بودن ، درسته به کسی نگفتن و روابط بینشون رو عنلی نکردن
ولی همدیگرو دوست داشتن
امروز هم... با دلخوری از هم جدا شدن
ا.ت با قیافه اشفته و ناراحت وارد خونه شد
نگاهی به خودش توی اینه انداخت
گلدون کوچیکی که روی میز بود رو گرفت تو دستش و محکم به اینه کوبید
روی زمین نشست زانو هاشو بغلش گرفت و شروع به گریه کردن کرد
با پشت دستش اشکاش رو پاک میکرد
ولی اشک دوباره روی گونش جاری میشد
_باید بهش میگفتم هق...ولی ..ولی نمیخواستم ناراحت شه
نباید اینطوری میشد هق
با خودش حرف میزد ، با هر کلمه ای که میگفت
گریش شدید تر میشد
[دوهفته بعد....]
جونگکوک از اون روز حالش بشدت خرابه
اما... مجبور بود خودشو با حال خوب جلوه بده
بهتره بگیم فقط ظاهرش خوب بنظر میرسید
ولی از درون ....
هنوزم فکر میکرد ا.ت دوستش نداره ، واسه همین ازش فاصله میگرفت
اما کاملا سخت در اشتباه بود
اون از هیچی خبر نداشت ...
از سرکار به خونه برمیگشت
خسته ، بیحال ، بی حوصله بود
کلیدش رو دراورد تا خواست در حیاط رو باز کنه
شخصی صداش زد:
_جئون جونگکوک ؟؟
جونگکوک به ارومی سمت اون شخص برگشت
پستچی ؟
_بله خودم هستم
مرد روبه روش لبخندی زد و یک جعبه به دست جونگکوک داد
ادامه دارد ...
میدونمممم خیلییییی منتظر موندید و واقعا ببخشید
اما خب حمایت کنین لایک ها باید بالای ۱۰۰ تا باشه
موچ به کلتون بای بای 💋
......
p.3
همچی بین اونا تموم شد
این دوتا عاشق هم بودن ، درسته به کسی نگفتن و روابط بینشون رو عنلی نکردن
ولی همدیگرو دوست داشتن
امروز هم... با دلخوری از هم جدا شدن
ا.ت با قیافه اشفته و ناراحت وارد خونه شد
نگاهی به خودش توی اینه انداخت
گلدون کوچیکی که روی میز بود رو گرفت تو دستش و محکم به اینه کوبید
روی زمین نشست زانو هاشو بغلش گرفت و شروع به گریه کردن کرد
با پشت دستش اشکاش رو پاک میکرد
ولی اشک دوباره روی گونش جاری میشد
_باید بهش میگفتم هق...ولی ..ولی نمیخواستم ناراحت شه
نباید اینطوری میشد هق
با خودش حرف میزد ، با هر کلمه ای که میگفت
گریش شدید تر میشد
[دوهفته بعد....]
جونگکوک از اون روز حالش بشدت خرابه
اما... مجبور بود خودشو با حال خوب جلوه بده
بهتره بگیم فقط ظاهرش خوب بنظر میرسید
ولی از درون ....
هنوزم فکر میکرد ا.ت دوستش نداره ، واسه همین ازش فاصله میگرفت
اما کاملا سخت در اشتباه بود
اون از هیچی خبر نداشت ...
از سرکار به خونه برمیگشت
خسته ، بیحال ، بی حوصله بود
کلیدش رو دراورد تا خواست در حیاط رو باز کنه
شخصی صداش زد:
_جئون جونگکوک ؟؟
جونگکوک به ارومی سمت اون شخص برگشت
پستچی ؟
_بله خودم هستم
مرد روبه روش لبخندی زد و یک جعبه به دست جونگکوک داد
ادامه دارد ...
میدونمممم خیلییییی منتظر موندید و واقعا ببخشید
اما خب حمایت کنین لایک ها باید بالای ۱۰۰ تا باشه
موچ به کلتون بای بای 💋
- ۱۲.۲k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط