{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واهم که این قلب آزرده را با دستان خویش به مغاک فراموشی سپ

واهم که این قلب آزرده را با دستان خویش به مغاک فراموشی سپارم،
همان‌جایی که تو، روزی در غبار یأس و ناامیدی، شمعی کم‌سو در شبستان جانم برافروختی، و گمان بردم که سپیده دم رهایی از راه رسیده است.
باران، چونان سیلاب اشک، بی‌امان فرو می‌بارد.
گویی فلک نیز در رثای این عشق ناکام، نوحه سر داده است.
اما چه حاصل؟
من همچنان دلباخته‌ی عطر خاک باران‌خورده‌ام،
به ویژه هنگامی که نوری لرزان،
از ورای پرده‌های نمناک غم، سوسو می‌زند
و دنیایِ بی‌رحم من را لحظه‌ای به وهم روشنایی می‌کشاند....
لیک این فروغ، جز سرابی فریبنده، تصویری از حقیقت ندارد.
آیا توان زیستن در این وادی بی‌حاصل را خواهم داشت؟
آیا خواهم توانست گامی دیگر به پیش نهم،
در حالی که روحم، همراه تو، در دیروز دور، جا مانده است؟
نمی‌دانم.....
اما زمان بدرود فرارسیده است.
زمان رها کردن این خاطرات، زمان ترک این آشیان ویران، زمان پایان دادن به این درد بی‌انتها....
دسته‌گلی از مریم‌های سپید برایت فراهم آورده‌ام،
آراسته به نواری لاجوردی، به رنگ آرزوهای دست‌نیافته.
آن را بر مزار خاطره‌هایمان خواهم نهاد و بی‌آنکه باری دگر به آن بنگرم، آرام خواهم رفت....
دیدگاه ها (۷)

𝐿𝒾𝓀𝑒 𝒾𝒻 𝓎𝑜𝓊 𝒽𝑜𝓁𝒹 𝓂𝑒 𝓌𝒾𝓉𝒽𝑜𝓊𝓉 𝒽𝓊𝓇𝓉𝒾𝓃𝑔 𝓂𝑒𝒴𝑜𝓊'𝓁𝓁 𝒷𝑒 𝓉𝒽𝑒 𝒻𝒾𝓇𝓈𝓉 𝓌𝒽...

𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝑰 𝒅𝒊𝒆 𝑰'𝒎 𝒕𝒓𝒚𝒏𝒂 𝒇𝒖𝒄𝒌 𝒚𝒐𝒖, 𝒃𝒂𝒃𝒚...𝑯𝒐𝒑𝒆𝒇𝒖𝒍𝒍𝒚 𝒘𝒆 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒉...

𝑾𝒆𝒍𝒍, 𝒈𝒐𝒐𝒅 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒅𝒐𝒏'𝒕 𝒍𝒂𝒔𝒕 𝑨𝒏𝒅 𝒍𝒊𝒇𝒆 𝒎𝒐𝒗𝒆𝒔 𝒔𝒐 𝒇𝒂𝒔𝒕 𝑰'𝒅 𝒏𝒆𝒗𝒆...

ʙᴜᴛ ɪ ꜱᴇᴇ ʜᴇʀ ɪɴ ᴛʜᴇ ʙᴀᴄᴋ ᴏꜰ ᴍʏ ᴍɪɴᴅ ᴀʟʟ ᴛʜᴇ ᴛɪᴍᴇ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط