واهم که این قلب آزرده را با دستان خویش به مغاک فراموشی سپ
واهم که این قلب آزرده را با دستان خویش به مغاک فراموشی سپارم،
همانجایی که تو، روزی در غبار یأس و ناامیدی، شمعی کمسو در شبستان جانم برافروختی، و گمان بردم که سپیده دم رهایی از راه رسیده است.
باران، چونان سیلاب اشک، بیامان فرو میبارد.
گویی فلک نیز در رثای این عشق ناکام، نوحه سر داده است.
اما چه حاصل؟
من همچنان دلباختهی عطر خاک بارانخوردهام،
به ویژه هنگامی که نوری لرزان،
از ورای پردههای نمناک غم، سوسو میزند
و دنیایِ بیرحم من را لحظهای به وهم روشنایی میکشاند....
لیک این فروغ، جز سرابی فریبنده، تصویری از حقیقت ندارد.
آیا توان زیستن در این وادی بیحاصل را خواهم داشت؟
آیا خواهم توانست گامی دیگر به پیش نهم،
در حالی که روحم، همراه تو، در دیروز دور، جا مانده است؟
نمیدانم.....
اما زمان بدرود فرارسیده است.
زمان رها کردن این خاطرات، زمان ترک این آشیان ویران، زمان پایان دادن به این درد بیانتها....
دستهگلی از مریمهای سپید برایت فراهم آوردهام،
آراسته به نواری لاجوردی، به رنگ آرزوهای دستنیافته.
آن را بر مزار خاطرههایمان خواهم نهاد و بیآنکه باری دگر به آن بنگرم، آرام خواهم رفت....
همانجایی که تو، روزی در غبار یأس و ناامیدی، شمعی کمسو در شبستان جانم برافروختی، و گمان بردم که سپیده دم رهایی از راه رسیده است.
باران، چونان سیلاب اشک، بیامان فرو میبارد.
گویی فلک نیز در رثای این عشق ناکام، نوحه سر داده است.
اما چه حاصل؟
من همچنان دلباختهی عطر خاک بارانخوردهام،
به ویژه هنگامی که نوری لرزان،
از ورای پردههای نمناک غم، سوسو میزند
و دنیایِ بیرحم من را لحظهای به وهم روشنایی میکشاند....
لیک این فروغ، جز سرابی فریبنده، تصویری از حقیقت ندارد.
آیا توان زیستن در این وادی بیحاصل را خواهم داشت؟
آیا خواهم توانست گامی دیگر به پیش نهم،
در حالی که روحم، همراه تو، در دیروز دور، جا مانده است؟
نمیدانم.....
اما زمان بدرود فرارسیده است.
زمان رها کردن این خاطرات، زمان ترک این آشیان ویران، زمان پایان دادن به این درد بیانتها....
دستهگلی از مریمهای سپید برایت فراهم آوردهام،
آراسته به نواری لاجوردی، به رنگ آرزوهای دستنیافته.
آن را بر مزار خاطرههایمان خواهم نهاد و بیآنکه باری دگر به آن بنگرم، آرام خواهم رفت....
- ۳۹۳
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط