خدایا

خدایا
بیا امشب
به بهانه یک مناجات
بیا به ملاقاتم
لحظه ای عرش کبریایی ات را زمین بگذار و درنگ کن
روی همین صندلی های کهنه باران زده
منم که عمریست انتظارت را میکشم
به اندازه یک فنجان چای مهمان من باش
شانه هایت را
شاید
کمی وام بگیرم، تا به جای همه ابرهای بهاری یک دنیا گریه کنم
که آرام شود این قلب متلاطم
که بدانم هستی
و بدانم عمریست تو را در خیال نبافته ام
که بشوم انگشت نمای خلق عالم
که میان همه دنیا انگشتم به سوی توست
یک دنیا سکوت پشت شیشه چشمانم محبوس مانده، اگر بشکند جهانی را ویرانه خواهد کرد
میشود در این بی منتها عالم، تو دلسوز قلب من باشی
میشود چایت مثل همیشه سرد نشود
یادت باشد
حساب مان، هنوز یک هیچ به نفع من است
خدایا
برای عظمتت، برای خدایی ات، چاره ای کن، اگر مدیون من باشی...
دیدگاه ها (۰)

از هزاران یک نفر اهل دل استمابقی تندیسی از آب و گل است...

خدایاتو عاشقی و من معشوقه تویا من عاشقم و تو معشوقه من...

در دل هر آهنگی رازیست که قصه ناگفته نوازنده اش را محبوس نگه ...

بهار است اما دلتنگی آنقدر امان مان را بریده که تلخی مان به چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط