حرفای خودم
حرفای خودم :
هر روز آرزو میکردم مادری داشته باشم
و اما هر روز هم آرزو میکردم نداشته باشم ؛
شاید این بزرگترین تناقض زندگی من بود ...
مادر ؛ کلمهای که در هر زبانی مقدس بود برای من بیشتر از هر چیز دیگر در جهان عذاب آور بود ،
کدام یک از اطرافیانم میتوانستند این حجم نفرت من را نسبت به چنین انسان مقدسی باور کنند ؟!
خجالت آور است این چنین توصیفی از مادر ...
کاش درد فقط نداشتن و نبودنش بود
داشتن او به عنوان شخصی که زندگی مرا به جهنمی تبدیل کرده که هر لحظه به پایان خودم می اندیشم
غمگین انگیزتر است ....
من نمیخواستم زود بزرگ بشوم اما کودکی بزرگسال بوده که یاد گرفته بود چگونه بعد زمین خوردن گریه نکند زیرا از قبل میدانست کسی به او نمی گوید مشکلی نیست یا که اشک صورتش را پاک کند و دست نوازش برا زخم هایش بکشد
و از همان سنین کم فهمید که هر زنی که کودکی را به دنیا می آورد نمی تواند مادر او باشد ....
(این بخش کمی از زندگی من بود که توضیح بیشترش حالمو بد میکنه و
اگه حرفی اینجا میزنم جهت آروم شدنمه )
هر روز آرزو میکردم مادری داشته باشم
و اما هر روز هم آرزو میکردم نداشته باشم ؛
شاید این بزرگترین تناقض زندگی من بود ...
مادر ؛ کلمهای که در هر زبانی مقدس بود برای من بیشتر از هر چیز دیگر در جهان عذاب آور بود ،
کدام یک از اطرافیانم میتوانستند این حجم نفرت من را نسبت به چنین انسان مقدسی باور کنند ؟!
خجالت آور است این چنین توصیفی از مادر ...
کاش درد فقط نداشتن و نبودنش بود
داشتن او به عنوان شخصی که زندگی مرا به جهنمی تبدیل کرده که هر لحظه به پایان خودم می اندیشم
غمگین انگیزتر است ....
من نمیخواستم زود بزرگ بشوم اما کودکی بزرگسال بوده که یاد گرفته بود چگونه بعد زمین خوردن گریه نکند زیرا از قبل میدانست کسی به او نمی گوید مشکلی نیست یا که اشک صورتش را پاک کند و دست نوازش برا زخم هایش بکشد
و از همان سنین کم فهمید که هر زنی که کودکی را به دنیا می آورد نمی تواند مادر او باشد ....
(این بخش کمی از زندگی من بود که توضیح بیشترش حالمو بد میکنه و
اگه حرفی اینجا میزنم جهت آروم شدنمه )
- ۶۲۶
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط