«The forgotten melody »
«The forgotten melody »
Part 7
چند روز بعد، تهیونگ و هانول تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند.
یک روز در کافه، هانول فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت و گفت:
هانول: «فقط سه روز تا مرحلهی بعدی مسابقه مونده.»
تهیونگ: «استرس داری؟»
هانول لبخند کوچکی زد.
هانول: «کمی...»
تهیونگ: «تو فوقالعادهای. مطمئنم خوب پیش میره.»
دختر با دقت به او نگاه کرد.
هانول: «هنوزم مثل گذشته، خوب دلگرمی میدی.»
تهیونگ خندید.
در همان لحظه، گوشی هانول زنگ خورد.
مینجون بود.
بعد از چند دقیقه مکالمه، دختر گوشی را کنار گذاشت.
تهیونگ: «اتفاقی افتاده؟»
هانول هیجانزده گفت:
هانول: «برای مرحلهی بعدی باید یه آهنگ جدید اجرا کنم.»
تهیونگ: «که عالیه.»
دختر چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
هانول: «اما هنوز آهنگی پیدا نکردم.»
تهیونگ به فکر فرو رفت.
سپس گفت:
تهیونگ: «اگر... با هم یه آهنگ بسازیم چی؟»
چشمان هانول از تعجب گرد شد.
هانول: «با هم؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ: «بالاخره اسم داستانمون "ملودی فراموشنشدنی" است، نه؟ شاید وقتشه یه ملودی جدید بسازیم.»
دختر خندید.
هانول: «پس از امروز شریک موسیقی منی؟»
تهیونگ دستش را جلو آورد.
تهیونگ: «قبول؟»
هانول هم دستش را در دست او گذاشت.
هانول: «قبول.»
آن شب، هر دو در استودیوی کوچک هانول نشسته بودند.
تهیونگ پشت پیانو بود و هانول دفتر نت را در دست داشت.
ساعتها گذشت.
گاهی میخندیدند، گاهی با هم بحث میکردند و دوباره شروع میکردند.
بالاخره، نزدیک نیمهشب، ملودی کاملی شکل گرفت.
آخرین نت که نواخته شد، هر دو به هم نگاه کردند.
هانول آرام گفت:
هانول : «قشنگه...»
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : «چون با هم ساختیمش.»
دختر برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام گفت:
هانول : «فکر کنم این، بهترین روزیه که بعد از مدتها داشتم.»
قلب تهیونگ تندتر زد.
او هم آرام جواب داد:
تهیونگ : «برای من هم همینطوره.»
چند لحظه، فقط به هم نگاه کردند.
تا اینکه ناگهان...
صدای زنگ گوشی هانول بلند شد.
هر دو از جا پریدند و بعد خندیدند.
هانول گوشی را برداشت.
مینجون بود.
مین جون: «هنوز بیدارین؟ فردا تمرین دارین، یادتون نره!»
هانول خندید.
هانول: «باشه، الان میخوابیم.»
وقتی تماس تمام شد، تهیونگ از جایش بلند شد.
تهیونگ: «فکر کنم واقعاً باید برم.»
دختر او را تا در همراهی کرد.
قبل از رفتن، آرام گفت:
هانول : «تهیونگ؟»
تهیونگ : «هوم؟»
هانول : «ممنون که دوباره به زندگیم برگشتی.»
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : «فکر کنم منم باید همین رو بهت بگم.»
و برای اولین بار، هر دو با قلبی گرم از هم خداحافظی کردند؛ بیآنکه بدانند روز مسابقه، قرار است همهچیز بین آنها تغییر کند...
پارت هدیه برای روز دختر (´∩。• ᵕ •。∩`)
Part 7
چند روز بعد، تهیونگ و هانول تقریباً هر روز همدیگر را میدیدند.
یک روز در کافه، هانول فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت و گفت:
هانول: «فقط سه روز تا مرحلهی بعدی مسابقه مونده.»
تهیونگ: «استرس داری؟»
هانول لبخند کوچکی زد.
هانول: «کمی...»
تهیونگ: «تو فوقالعادهای. مطمئنم خوب پیش میره.»
دختر با دقت به او نگاه کرد.
هانول: «هنوزم مثل گذشته، خوب دلگرمی میدی.»
تهیونگ خندید.
در همان لحظه، گوشی هانول زنگ خورد.
مینجون بود.
بعد از چند دقیقه مکالمه، دختر گوشی را کنار گذاشت.
تهیونگ: «اتفاقی افتاده؟»
هانول هیجانزده گفت:
هانول: «برای مرحلهی بعدی باید یه آهنگ جدید اجرا کنم.»
تهیونگ: «که عالیه.»
دختر چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
هانول: «اما هنوز آهنگی پیدا نکردم.»
تهیونگ به فکر فرو رفت.
سپس گفت:
تهیونگ: «اگر... با هم یه آهنگ بسازیم چی؟»
چشمان هانول از تعجب گرد شد.
هانول: «با هم؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ: «بالاخره اسم داستانمون "ملودی فراموشنشدنی" است، نه؟ شاید وقتشه یه ملودی جدید بسازیم.»
دختر خندید.
هانول: «پس از امروز شریک موسیقی منی؟»
تهیونگ دستش را جلو آورد.
تهیونگ: «قبول؟»
هانول هم دستش را در دست او گذاشت.
هانول: «قبول.»
آن شب، هر دو در استودیوی کوچک هانول نشسته بودند.
تهیونگ پشت پیانو بود و هانول دفتر نت را در دست داشت.
ساعتها گذشت.
گاهی میخندیدند، گاهی با هم بحث میکردند و دوباره شروع میکردند.
بالاخره، نزدیک نیمهشب، ملودی کاملی شکل گرفت.
آخرین نت که نواخته شد، هر دو به هم نگاه کردند.
هانول آرام گفت:
هانول : «قشنگه...»
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : «چون با هم ساختیمش.»
دختر برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام گفت:
هانول : «فکر کنم این، بهترین روزیه که بعد از مدتها داشتم.»
قلب تهیونگ تندتر زد.
او هم آرام جواب داد:
تهیونگ : «برای من هم همینطوره.»
چند لحظه، فقط به هم نگاه کردند.
تا اینکه ناگهان...
صدای زنگ گوشی هانول بلند شد.
هر دو از جا پریدند و بعد خندیدند.
هانول گوشی را برداشت.
مینجون بود.
مین جون: «هنوز بیدارین؟ فردا تمرین دارین، یادتون نره!»
هانول خندید.
هانول: «باشه، الان میخوابیم.»
وقتی تماس تمام شد، تهیونگ از جایش بلند شد.
تهیونگ: «فکر کنم واقعاً باید برم.»
دختر او را تا در همراهی کرد.
قبل از رفتن، آرام گفت:
هانول : «تهیونگ؟»
تهیونگ : «هوم؟»
هانول : «ممنون که دوباره به زندگیم برگشتی.»
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ : «فکر کنم منم باید همین رو بهت بگم.»
و برای اولین بار، هر دو با قلبی گرم از هم خداحافظی کردند؛ بیآنکه بدانند روز مسابقه، قرار است همهچیز بین آنها تغییر کند...
پارت هدیه برای روز دختر (´∩。• ᵕ •。∩`)
- ۱.۲k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط