{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز هم نوبت من می‌شود

یک روز هم نوبت من می‌شود
در سکوت سنگین نگاهم از خجالت
محو شوی در زمین من دگر نبینمت
آری منتظر نشسته ام در ایوان خانه ام روزی هم نوبت من شود که بگویم عزیزم
برایم تمام شدی
از راهی که اومدی برگرد آره عزیز جان
روزگار گرد پیری بر چهره ام نهاد
روزگار قلب شادم را سیاه و تاریک کرد
رفتنت تمام جهان را به سیاهی کشاند و من بی صبرانه منتظر بودم برگردی و در چشمانت نگاه کنم و بگم خوش اومدی دگر دوستتت ندارم دلبرم.
من زنده به آنم برگردی و خودم برایت جشن رفتن بگیرم لباس سفید به تن کنم هل بکشم رقص کنان در رفتنت شادی کنم.
دلنوشته ۲۰:۵۴
۱۴۰۵/۳/۱۱
دیدگاه ها (۱)

جوانم اما روزگار پیرم کرد

دیگه دوست ندارمبا رفتنت قلب مرا شاد کردی تک ستاره قلبمرفتنت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط