{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑰 𝒔𝒂𝒘 𝒕𝒉𝒆𝒎....

𝑰 𝒔𝒂𝒘 𝒕𝒉𝒆𝒎....

𝑰𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒘𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒚 𝒉𝒂𝒅 𝒉𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆𝒎𝒔𝒆𝒍𝒗𝒆𝒔 𝒔𝒐 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒏𝒐 𝒐𝒏𝒆 𝒘𝒐𝒖𝒍𝒅 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒕𝒉𝒆𝒚 𝒆𝒙𝒊𝒔𝒕𝒆𝒅....

𝑰 𝒔𝒕𝒂𝒚𝒆𝒅 𝒔𝒊𝒍𝒆𝒏𝒕
𝑰 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕 𝒎𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒚 𝒅𝒊𝒅𝒏’𝒕 𝒘𝒂𝒏𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒊𝒓 𝒉𝒊𝒅𝒆𝒐𝒖𝒕 𝒕𝒐 𝒃𝒆 𝒓𝒖𝒊𝒏𝒆𝒅 𝒃𝒚 𝒍𝒊𝒇𝒆

𝑨𝒕 𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕....
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝑰 𝒘𝒂𝒔 𝒑𝒂𝒔𝒔𝒊𝒏𝒈 𝒃𝒚 𝒕𝒉𝒆𝒊𝒓 𝒉𝒊𝒅𝒆𝒐𝒖𝒕 𝑰 𝒔𝒂𝒘 𝒏𝒐𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈....

𝑬𝒙𝒄𝒆𝒑𝒕 𝒇𝒐𝒓 𝒂 𝒑𝒊𝒆𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒑𝒂𝒑𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒘𝒆 𝒉𝒂𝒅 𝒐𝒏𝒄𝒆 𝒅𝒓𝒂𝒘𝒏 𝒐𝒏 𝒕𝒐𝒈𝒆𝒕𝒉𝒆𝒓....

𝑰𝒕 𝒘𝒂𝒔 𝒂 𝒅𝒓𝒂𝒘𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒂 𝒎𝒐𝒐𝒏....

𝑩𝒖𝒕 𝒕𝒉𝒊𝒔 𝒕𝒊𝒎𝒆
𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏 𝒘𝒂𝒔 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆
𝒂𝒏𝒅 𝒂𝒍𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒕𝒂𝒓𝒔 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝑰 𝒉𝒂𝒅 𝒐𝒏𝒄𝒆 𝒅𝒓𝒂𝒘𝒏 𝒂𝒓𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒊𝒕
𝒉𝒂𝒅 𝒃𝒆𝒆𝒏 𝒆𝒓𝒂𝒔𝒆𝒅 𝒐𝒏𝒆 𝒃𝒚 𝒐𝒏𝒆

𝑨𝒕 𝒕𝒉𝒆 𝒃𝒐𝒕𝒕𝒐𝒎 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝒑𝒂𝒑𝒆𝒓
𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒐𝒏𝒍𝒚 𝒐𝒏𝒆 𝒅𝒐𝒕 𝒍𝒆𝒇𝒕....

𝑻𝒉𝒆 𝒗𝒆𝒓𝒚 𝒔𝒂𝒎𝒆 𝒅𝒐𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒚 𝒂𝒍𝒘𝒂𝒚𝒔 𝒖𝒔𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝒔𝒂𝒚

“𝑻𝒉𝒂𝒕’𝒔 𝒚𝒐𝒖.”

𝑨𝒏𝒅 𝒐𝒏𝒍𝒚 𝒕𝒉𝒆𝒏 𝑰 𝒓𝒆𝒂𝒍𝒊𝒛𝒆𝒅
𝒔𝒐𝒎𝒆𝒕𝒊𝒎𝒆𝒔
𝒚𝒐𝒖 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒕𝒐 𝒅𝒊𝒔𝒂𝒑𝒑𝒆𝒂𝒓 𝒇𝒓𝒐𝒎 𝒔𝒐𝒎𝒆𝒐𝒏𝒆’𝒔 𝒍𝒊𝒇𝒆 𝒕𝒐 𝒃𝒆 𝒆𝒓𝒂𝒔𝒆𝒅....

𝑰𝒕’𝒔 𝒆𝒏𝒐𝒖𝒈𝒉
𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒚𝒐𝒖’𝒓𝒆 𝒏𝒐 𝒍𝒐𝒏𝒈𝒆𝒓 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆𝒊𝒓 𝒅𝒓𝒂𝒘𝒊𝒏𝒈.

من دیدمش....

جایی که خودشو پنهان کرده بود تا کسی وجودشو نفهمه...

سکوت کردم
گفتم شاید دوست نداشته باشه قایم باشکش با زندگی خراب بشه

شب...

وقتی از مقرش رد میشدم چیزی ندیدم....

جز یک کاغذ که روش روزی باهم نقاشی کشیده بودیم....

نقاشی یک ماه بود....

اما این بار
ماه تنها بود
و تمام ستاره هایی که یک روز دورش کشیده بودم
یکی یکی پاک شده بودند

پایین کاغذ
فقط یک نقطه مانده بود....

همان نقطه ای که همیشه میگفت

«این تویی»

و من تازه فهمیدم
بعضی وقت ها
برای پاک شدن از زندگی یک نفر
لازم نیست محو شوی....

کافیست
دیگر در نقاشی او نباشی.

         ༺ 𝓢 ༻

#متن #غمگین #حقیقت #آرمی
دیدگاه ها (۳)

𝟏𝟗𝟗𝟕𝑯𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 𝒑𝒂𝒓𝒂𝒅𝒊𝒔𝒆𝒖𝒏𝒂𝒘𝒂𝒓𝒆 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝒉𝒆𝒍𝒍 𝒕...

𝑰 𝒏𝒆𝒊𝒕𝒉𝒆𝒓 𝒘𝒂𝒏𝒕 𝒕𝒐 𝒏𝒐𝒓 𝒄𝒂𝒏 𝑰 𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒚𝒐𝒏𝒆 𝒕𝒐 𝒔𝒕𝒂𝒚 𝒃𝒚 𝒎𝒚 𝒔𝒊𝒅𝒆....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط