{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱۱: اتهام
جونگ‌کوک که تا آن لحظه ماتش برده بود، ناگهان از جا بلند شد.
— مادر!
با چند قدم خودش را بین سوآ و ملکه قرار داد.
چشم‌هایش از عصبانیت برق می‌زد.
— شما حق ندارید این‌طور باهاش رفتار کنید!
ملکه با ناباوری نگاهش کرد.
— داری ازش دفاع می‌کنی؟ بعد از کاری که کرده؟
جونگ‌کوک محکم گفت:
— سوآ همچین کاری نمی‌کنه.
یه‌جین که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، با لبخند تمسخرآمیزی جلو آمد.
— واقعاً؟ چقدر جالب.
نگاهش را از جونگ‌کوک به سوآ برد.
— یه خدمتکار ساده… که فکر می‌کنه می‌تونه خودش رو به ولیعهد نزدیک کنه.
سوآ چیزی نگفت، فقط سعی کرد خودش را نگه دارد.
یه‌جین ادامه داد:
— معلومه برای رسیدن به هدفت از هیچ کاری دریغ نمی‌کنی.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
— یه‌جین، بس کن.
اما او بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.
— من فقط دارم حقیقت رو می‌گم.
در همان لحظه صدای محکمی از در اتاق آمد.
— کافیه.
همه به سمت در برگشتند.
پادشاه در آستانه در ایستاده بود.
کنار او پزشک سلطنتی ایستاده بود و چند نگهبان هم پشت سرشان دیده می‌شدند.
پادشاه با نگاه سنگینی به داخل اتاق نگاه کرد.
— اینجا چه خبره؟
ملکه فوراً گفت:
— اعلیحضرت، این دختر...
پادشاه دستش را بالا آورد.
— گفتم کافیه.
چند لحظه سکوت سنگینی در اتاق افتاد.
بعد پادشاه کمی کنار رفت و به پزشک اشاره کرد.
— بگو.
پزشک سلطنتی جلو آمد و با احترام سر خم کرد.
بعد آرام گفت:
— اعلیحضرت… بعد از معاینه ولیعهد باید بگم…
مکث کوتاهی کرد.
— اتفاقی که برای ایشان افتاد، هیچ ربطی به مسمومیت غذایی نداشت.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۰: صبحِ دردسرنور صبح آرام از میان پرده‌ها...

بانو فالو شه؟ https://wisgoon.com/rose1127

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۲: این بحث تمومی ندارهدرهای بزرگ سالن سلط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط