{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوباره سرد... دوباره سرد...

دوباره سرد
به چه کسی گریه کنم؟
چه کسی پاسخ خواهد داد؟
لطفاً برگرد.
عطر تو هنوز در دل شب زنده است،
اما حتی سایه‌ات هم دیگر برنمی‌گردد.
بهشت را در دستانم به تو سپردم،
اما تو جنگ را به قلبم آوردی.
لب‌هایت ابریشمی بودند،
اما سرشار از دروغ.
شب‌هایمان
مثل کشتیِ در حال غرق شدن،
در سکوت فرو رفتند.
باورَت کردم،
با وجود همه‌چیز.
حالا برگشته‌ام،
اما دیگر آن آدم سابق نیستم.
واقعاً عشق بود؟
یا فقط یک دروغ؟
چقدر از وجودم را با خودت بردی؟
چقدر از قلبم را شکستی؟
دوباره سرد... دوباره سرد...
قلبم زیر باران یخ زده است.
هنوز روی پوستم زندگی می‌کنی،
و هر نفسم در سینه درد می‌کند.
دوباره سرد... دوباره سرد...
عشقم در شعله‌ها سوخت و خاکستر شد.
حتی اگر دوباره،
دوباره و دوباره نامم را صدا بزنی...
من دیگر آن مرد سابق نیستم.
دیدگاه ها (۰)

بعضی اره...من نه...

یا بصیر

وسط شکست نفس بکش

و اینـــك نوبت من رسیده است که بگویمـ :آنقدر عاشقانه تو را پ...

-درختـ کُهن-قدمی برداشتم و دستت را در دستانم گرفتم و دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط