و وقتی از کابوس میپریدم، به این فکر کردم که واقعاً اتفاق
و وقتی از کابوس میپریدم، به این فکر کردم که واقعاً اتفاق افتاده بود؟ واقعاً اون رو دیده بودم؟ واقعاً امکان این بود که بهش بگم چقدر دوستش داشتم؟...
اما هر بار، سکوت جوابم را میداد. انگار همهچیز فقط لابهلای خوابها جا مانده بود؛ جایی که هنوز میشد نگاهش کرد، صدایش را شنید و برای چند ثانیه باور کرد که هیچوقت نرفته است.
بعد آرامآرام صبح از راه میرسید، نور از پنجره داخل اتاق میافتاد و من میفهمیدم بعضی آدمها فقط در خاطرهها برمیگردند، نه در واقعیت. و سختترین بخش ماجرا این نبود که رفته بود؛ سختترین بخش این بود که هنوز هزار جملهی نگفته، میان قلبم و نبودنش گیر کرده بود.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر یک دقیقهی دیگر کنارم میماند، آیا همهچیز فرق میکرد؟ اگر همان لحظهای که نگاهم کرد، شجاعت پیدا میکردم و حقیقت را میگفتم، آیا امروز اینهمه سؤال بیجواب در ذهنم نبود؟
میگویند زمان همهچیز را درمان میکند، اما زمان فقط یاد میدهد چطور با جای خالی آدمها زندگی کنی. درد، فقط آرامتر نفس میکشد.
بعضی شبها هنوز ناخودآگاه اسمش را در ذهنم تکرار میکنم؛ نه برای اینکه برگردد، فقط برای اینکه مطمئن شوم فراموشش نکردهام.
خاطرهها عجیباند. یک آهنگ، یک خیابان، یا حتی بوی باران کافی است تا تمام دیوارهایی که دور دلم ساختهام، در چند ثانیه فرو بریزند.
شاید هیچوقت نفهمد که چه جای بزرگی در قلبم داشت. شاید هیچوقت نداند چند بار میان شلوغی روز، بیدلیل یادش افتادم و لبخند زدم، یا بیدلیل بغض کردم.
بعضی دوستداشتنها قرار نیست به رسیدن ختم شوند؛ فقط میآیند تا آدم را عوض کنند، تا یادش بدهند قلبش چقدر میتواند عمیق احساس کند.
و شاید روزی برسد که دیگر با یادش گریه نکنم. روزی که خاطرهاش فقط مثل عکسی قدیمی باشد؛ عکسی که هنوز دوستش دارم، اما دیگر آرزو نمیکنم از قابش بیرون بیاید.
تا آن روز، هر بار که از کابوسی بیدار شوم، باز هم برای چند ثانیه از خودم میپرسم: «واقعاً همهی اینها فقط یک خواب بود... یا بخشی از زندگیام که هنوز دلم قبول نکرده تمام شده است؟»
اما هر بار، سکوت جوابم را میداد. انگار همهچیز فقط لابهلای خوابها جا مانده بود؛ جایی که هنوز میشد نگاهش کرد، صدایش را شنید و برای چند ثانیه باور کرد که هیچوقت نرفته است.
بعد آرامآرام صبح از راه میرسید، نور از پنجره داخل اتاق میافتاد و من میفهمیدم بعضی آدمها فقط در خاطرهها برمیگردند، نه در واقعیت. و سختترین بخش ماجرا این نبود که رفته بود؛ سختترین بخش این بود که هنوز هزار جملهی نگفته، میان قلبم و نبودنش گیر کرده بود.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر یک دقیقهی دیگر کنارم میماند، آیا همهچیز فرق میکرد؟ اگر همان لحظهای که نگاهم کرد، شجاعت پیدا میکردم و حقیقت را میگفتم، آیا امروز اینهمه سؤال بیجواب در ذهنم نبود؟
میگویند زمان همهچیز را درمان میکند، اما زمان فقط یاد میدهد چطور با جای خالی آدمها زندگی کنی. درد، فقط آرامتر نفس میکشد.
بعضی شبها هنوز ناخودآگاه اسمش را در ذهنم تکرار میکنم؛ نه برای اینکه برگردد، فقط برای اینکه مطمئن شوم فراموشش نکردهام.
خاطرهها عجیباند. یک آهنگ، یک خیابان، یا حتی بوی باران کافی است تا تمام دیوارهایی که دور دلم ساختهام، در چند ثانیه فرو بریزند.
شاید هیچوقت نفهمد که چه جای بزرگی در قلبم داشت. شاید هیچوقت نداند چند بار میان شلوغی روز، بیدلیل یادش افتادم و لبخند زدم، یا بیدلیل بغض کردم.
بعضی دوستداشتنها قرار نیست به رسیدن ختم شوند؛ فقط میآیند تا آدم را عوض کنند، تا یادش بدهند قلبش چقدر میتواند عمیق احساس کند.
و شاید روزی برسد که دیگر با یادش گریه نکنم. روزی که خاطرهاش فقط مثل عکسی قدیمی باشد؛ عکسی که هنوز دوستش دارم، اما دیگر آرزو نمیکنم از قابش بیرون بیاید.
تا آن روز، هر بار که از کابوسی بیدار شوم، باز هم برای چند ثانیه از خودم میپرسم: «واقعاً همهی اینها فقط یک خواب بود... یا بخشی از زندگیام که هنوز دلم قبول نکرده تمام شده است؟»
- ۴۹۵
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط