عزیزکم، مثل تیزیِ شیشهای هستی که از پوست گذشته و به شاهر
عزیزکم، مثل تیزیِ شیشهای هستی که از پوست گذشته و به شاهرگ رسیده و راهش را به قصد کشت به سوی مرکز تن طی میکند اما هنوز در جان میدرخشد.
تو رفتی و من ماندم با قلبی که دیگر نمیتپید، فقط خودش را به دیوارهای سینهام میکوبید.
روح و تنم ماند میانِ ویرانهای که هر گوشهاش بوی تو میداد و هر سکوتش از نامِ تو پر بود.
من در تو گم نشدم؛ در نبودنت فرو رفتم، آرام و بیصدا، مثل قوی سیاهی که در انزوا نفس های
آخرش را پنهان میکند.
حالا هرچه در من مانده، شبیه خاکستریست که هنوز یادش هست آتش، روزی از کجا شروع شده بود.
و اوج تلخی همین است؛ که آدم بفهمد بعضی عشقها نمیمیرند، فقط صاحبشان را زندهزنده دفن میکنند.
#یونگی
#هوسوک
تو رفتی و من ماندم با قلبی که دیگر نمیتپید، فقط خودش را به دیوارهای سینهام میکوبید.
روح و تنم ماند میانِ ویرانهای که هر گوشهاش بوی تو میداد و هر سکوتش از نامِ تو پر بود.
من در تو گم نشدم؛ در نبودنت فرو رفتم، آرام و بیصدا، مثل قوی سیاهی که در انزوا نفس های
آخرش را پنهان میکند.
حالا هرچه در من مانده، شبیه خاکستریست که هنوز یادش هست آتش، روزی از کجا شروع شده بود.
و اوج تلخی همین است؛ که آدم بفهمد بعضی عشقها نمیمیرند، فقط صاحبشان را زندهزنده دفن میکنند.
#یونگی
#هوسوک
- ۱۷۳
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط