{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۰: دنبالت میام
در باشگاه تازه بسته شده بود.
چند ثانیه سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود.
سوآ هنوز به در خیره بود.
انگار مغزش تازه داشت اتفاق را پردازش می‌کرد.
جونگ‌کوک رفته بود.
با مأمورهای قصر.
ناگهان…
سوآ گفت:
— نه.
و قبل از اینکه کسی بفهمد چه می‌کند…
دوید.
— سوآ!
صدای جی‌هوپ پشت سرش آمد.
اما سوآ در را باز کرد و بیرون پرید.
چند متر جلوتر…
جونگ‌کوک همراه مأموران به سمت ماشین سیاه قصر می‌رفت.
و درست همان لحظه—
دو دست ناگهان از پشت دور کمرش حلقه شد.
جونگ‌کوک خشکش زد.
سوآ نفس‌نفس‌زنان او را محکم بغل کرده بود.
— اجازه نمیدم…
مأموران متوقف شدند.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— سوآ…؟
سوآ سرش را به پشت او تکیه داد.
— اجازه نمیدم تنهایی بری.
چند نفر از داخل باشگاه بیرون آمدند.
سوآ ادامه داد:
— از حالا به بعد…حتی اگه کل این دنیا جلو روم وایسه…من دنبالت میام.
جونگ‌کوک چند لحظه هیچ نگفت.
بعد آه آرامی کشید.
دستش را روی دست‌های سوآ گذاشت.
و خیلی آهسته او را برگرداند تا روبه‌رویش بایستد.
چشم‌های سوآ برق می‌زد.
مصمم.
جونگ‌کوک گفت:
— سوآ…قصر دیگه برای تو جای امنی نیست.
سوآ بدون تردید گفت:
— مهم نیست تو اونجایی.
چند لحظه سکوت شد.
یکی از مأموران گفت:
— وقت نداریم.
جی‌هوپ از پشت گفت:
— صبر کن.
همه برگشتند.
جی‌هوپ جلو آمد.
نگاهش بین سوآ و جونگ‌کوک چرخید.
بعد رو به مأمور گفت:
— اگه ولیعهد میره قصر…خواهر منم همراش میره.
مأمور اخم کرد.
— غیرممکنه.
نامجون جلو آمد.
— در واقع… ممکنه.
مأمور گفت:
— شما کی هستید که...
نامجون کارت شناسایی کوچکی از جیبش درآورد.
مأمور آن را گرفت.
چشم‌هایش کمی گشاد شد.
— مشاور ویژه؟
نامجون آرام گفت:
— موقتاً.
بعد به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— فکر نکنم اعلیحضرت بخوان ولیعهد با دست خالی برگرده.
جین آهسته گفت:
— مخصوصاً وقتی کل محله شاهد بوده.
مأمور چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
— فقط اون.
اشاره به سوآ.
— بقیه نه.
سوآ نفسش را بیرون داد.
جونگ‌کوک هنوز به او نگاه می‌کرد.
آرام گفت:
— مطمئنی؟
سوآ لبخند کوچکی زد.
— خیلی وقته مطمئنم.
جی‌هوپ گفت:
— اگه گریه‌اش دراومد…
جونگ‌کوک گفت:
— نمی‌زارم.
جی‌هوپ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آه کشید.
— باشه ولی اگه بلایی سرش بیاد…
جونگ‌کوک گفت:
— نمیاد.
مأمور در ماشین را باز کرد.
سوآ و جونگ‌کوک کنار هم نشستند.
در بسته شد.
ماشین آرام حرکت کرد.
جی‌هوپ دست به کمر ایستاده بود.
یونگی گفت:
— خب…این دقیقاً همون لحظه‌ایه که داستان‌ها بدتر میشن.
نامجون به دور شدن ماشین نگاه می‌کرد.
آرام گفت:
— نه این همون لحظه‌ایه که داستان‌ها شروع میشن.
و چند کیلومتر آن طرف‌تر…
در قصر سلطنتی…
ملکه پشت پنجره ایستاده بود.
و آرام گفت:
— پس بالاخره آوردنش.
یکی از خدمتکاران گفت:
— بله اعلیحضرت.
ملکه لبخند سردی زد.
— و دختره هم همراهشه؟
خدمتکار با تعجب گفت:
— بله… اعلیحضرت.
ملکه آرام برگشت.
— خیلی خب من دقیقاً می‌خواستم همین اتفاق بیفته.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۹)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۱: نقشه‌ای که لو رفتماشین سیاه قصر آرام د...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۹: محله‌ای که عقب نکشیددر همان لحظه جونگ ...

سلام قشنگای من حالتون چطوره؟ از اونجایی که خیلی از فیک خوشتو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط