عشق ناگهانی
#عشق _ناگهانی
part_13
با خنده سرش رو از یوری ترسیده گرفت و سهونی که با غضب به دختره نگاه میکرد داد بی توجه به جو سالن خودش و روی میز جلو کشید با شیطنت لب زد: جوووووون... جذبت و بخورم جذاب
سهون نیم نگاهی بهش انداخت و اینبار صدای خندش بود که بقیه رو متعجب کرد.
سهون: لاس نزن و غذات و بخور!
یونگی با تعجب نگاهش و از سهون گرفت و به جونگ کوک داد: این چشه؟؟!!
جونگ کوک که هنوز نگاه خیره شو از سهون نگرفته بود گفت: فیلش یاد هندستون کرده
بعد از تموم شدن کلاسش از سهون خداحافظی کرد و راهی خونه شد و تو راه زیر لب غرغر کرد: نمیفهمم واقعا چرا راننده نداری! اینهمه راه تا خونه پیاده؟ ایش خیلی بی عقلی تمین .... قدر داشته هات رو نمیدونی ...
با قرار گرفتن ردیفی از دخترا جلوش متعجب قدمی به عقب برداشت.
+من تا حالا رو دختر دست بلند نکردم نزارین ارمان هام به باد بره!
یکی از دخترا دست به سینه جلو اومد و با پوزخند گفت : روشت و عوض کردی تمین... واقعاً ارادت و دوست دارم!
با عجز خنده ای کرد و سرش به بالا گرفت و رو به آسمون کرد و گفت: چرا تموم نمیشن؟
خنده اش رو جمع کرد یکی از دستاش و تو جیبش فرو کرد و با گرفتن بند کوله اش و در حین اینکه از کنارش با بی خیالی رد میشد گفت: متاسفم ، ولی ارادم تو رو دوست ندارم!
دختر شدیداً بابت این روی تمین احساس خطر کرده بود ، امروز همه ی توجه ها روی تمین بود حتی جونگ کوک ، چی از این بدتر؟
بازوی تهیونگ و گرفت و با حرصی که سعی در مخفی کردنش داشت گفت: جونگ کوک منو دوست داره کیم تمین!
+به تخ//مم.....!!
با نگاه متعجب دختر بازوش و از تو دستش گرفت و گفت: خیلی خب بخشیدمش به تو.. بکشید بیرون از من!
هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای جیغ دختر رو شنید ، سر جاش ایستاد و چشماش و بست
=مال تو نبوده که بخوای به من ببخشیش!
همون قدم و به عقب برداشت و روی صورت دختر خم شد و پوزخند زد: پس از چی میترسی؟
دختر تو سکوت بهش زل زد و با تأسف خندید و گفت: از هماتت بیا بیرون اونجا جای خوبی نیست...!
ادامه دارد....
part_13
با خنده سرش رو از یوری ترسیده گرفت و سهونی که با غضب به دختره نگاه میکرد داد بی توجه به جو سالن خودش و روی میز جلو کشید با شیطنت لب زد: جوووووون... جذبت و بخورم جذاب
سهون نیم نگاهی بهش انداخت و اینبار صدای خندش بود که بقیه رو متعجب کرد.
سهون: لاس نزن و غذات و بخور!
یونگی با تعجب نگاهش و از سهون گرفت و به جونگ کوک داد: این چشه؟؟!!
جونگ کوک که هنوز نگاه خیره شو از سهون نگرفته بود گفت: فیلش یاد هندستون کرده
بعد از تموم شدن کلاسش از سهون خداحافظی کرد و راهی خونه شد و تو راه زیر لب غرغر کرد: نمیفهمم واقعا چرا راننده نداری! اینهمه راه تا خونه پیاده؟ ایش خیلی بی عقلی تمین .... قدر داشته هات رو نمیدونی ...
با قرار گرفتن ردیفی از دخترا جلوش متعجب قدمی به عقب برداشت.
+من تا حالا رو دختر دست بلند نکردم نزارین ارمان هام به باد بره!
یکی از دخترا دست به سینه جلو اومد و با پوزخند گفت : روشت و عوض کردی تمین... واقعاً ارادت و دوست دارم!
با عجز خنده ای کرد و سرش به بالا گرفت و رو به آسمون کرد و گفت: چرا تموم نمیشن؟
خنده اش رو جمع کرد یکی از دستاش و تو جیبش فرو کرد و با گرفتن بند کوله اش و در حین اینکه از کنارش با بی خیالی رد میشد گفت: متاسفم ، ولی ارادم تو رو دوست ندارم!
دختر شدیداً بابت این روی تمین احساس خطر کرده بود ، امروز همه ی توجه ها روی تمین بود حتی جونگ کوک ، چی از این بدتر؟
بازوی تهیونگ و گرفت و با حرصی که سعی در مخفی کردنش داشت گفت: جونگ کوک منو دوست داره کیم تمین!
+به تخ//مم.....!!
با نگاه متعجب دختر بازوش و از تو دستش گرفت و گفت: خیلی خب بخشیدمش به تو.. بکشید بیرون از من!
هنوز دو قدم برنداشته بود که صدای جیغ دختر رو شنید ، سر جاش ایستاد و چشماش و بست
=مال تو نبوده که بخوای به من ببخشیش!
همون قدم و به عقب برداشت و روی صورت دختر خم شد و پوزخند زد: پس از چی میترسی؟
دختر تو سکوت بهش زل زد و با تأسف خندید و گفت: از هماتت بیا بیرون اونجا جای خوبی نیست...!
ادامه دارد....
- ۱۹۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط