{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هربار،رد بغض هامو گرفتم‌ به آشنا رسیدم‌...

هربار،رد بغض هامو گرفتم‌ به آشنا رسیدم‌...
رد زخم‌هایم را گرفته‌ام و به آشنا رسیده‌ام،

رسیده‌ام به کسانی که به آنان خوبی فراوان کرده‌ام، رسیده‌ام به آنان که روی معرفت و شعورشان، حساب میکردم!!

رد بغض هامو گرفتم‌ به آشنا رسیدم‌...
تو این روزگار عجیب
هیچ چیز از هیچکس بعید نیست...
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_22با تحقیر نگاهش کردم_برا من...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_10دستشو کشیدم به سمت اتاق بر...

رمان تهیونگ

پارت ۱ ویو ا.ت توی آینه ی قدی سالن نگاهی به تتوی روی قسمتی ا...

کونیچیوا مینا_سان 👋 ببخشید یه چند وقتیه نیستم.بنده برگشتم و ...

پارت ۱ ویو ا.ت صدای همهمه ی صحبت ها در فضای عذاب آور خونه پی...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت پنجم | بوی آشنا صبح، عمارت بیش از همیشه...

part : 49chapter : 2روی صندلی نشستم+ هی کورال^^ عه چند بار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط