رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۸۸ }🌷
× یعنی تمام این مدت... داداش بودن..؟
مامان تهیونگ با ذوق از روی صندلی بلند شد و سریع به سمت نامجون رفت، لبخندش خیلی صمیمی بود.
✓: بیا نامجونم، بشین...
نامجون سری تکون داد و بدون عجله اومد سمت میز.
همه با دیدنش از جاشون بلند شدن...
جز تهیونگ.
اون حتی سرشم بالا نیاورد، انگار اصلاً حضورش براش مهم نبود.
نامجون یه سلام کوتاه به جمع کرد و رفت سمت صندلی خالی...
همون جایی که اول من میخواستم بشینم...
وقتی نشست، خیلی طبیعی سرشو برگردوند
و باهام چشم تو چشم شد.
یه لحظه بی حرکت شدم...
هیچ تعجبی تو نگاهش نبود...
گویا که از قبل خبر داشته باشه من اینجام..
سریع نگاهمو ازش گرفتم.
همون موقع یه دست روی رون پام قرار گرفت.
بدنم یههو منقبض شد.
نگاهی به پایین کردم ...
دست تهیونگ بود.
× هی تهیونگ... دستتو بردار...
خیلی آروم گفتم، طوری که فقط خودش بشنوه.
ولی هیچ واکنشی نشون نداد.
نه تنها دستشو برنداشت...
بلکه انگار عمداً فشارش رو بیشتر میکرد.
دندونامو روی هم فشار دادم و سرمو بالا آوردم.
چند نفر از اون طرف میز داشتن با کنجکاوی نگام میکردن.
یه لبخند الکی زدم تا فضا عادی به نظر بیاد...
و بیخیال دست تهیونگ شدم.
————————————————————
ویو ات:
همه مشغول غذا خوردن بودن...
صدای قاشق و چنگال، حرفهای آروم و خندههای کوتاه قاطی هم شده بود.
میز پر از غذا بود؛
از استیک گرفته تا پاستا و پیتزا و کلی چیز دیگه که حتی اسم بعضیاشو نمیدونستم.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت بشقاب تهیونگ.
یه تکه استیک خوشرنگ توش بود...
سطحش برشته، داخلش نرم.
واقعاً وسوسهکننده بود.
یه لحظه حتی فکر کردم ازش بخوام...
ولی سریع منصرف شدم.
نگاهمو انداختم به بشقاب خودم.
پیتزا.
چند لقمه خورده بودم، ولی اصلاً باب میلم نبود.
بیحوصله چنگالمو گذاشتم کنار.
سرمو بالا آوردم و به بشقاب بقیه نگاه کردم...
هیچکس اون استیک رو نداشت...
تا وقتی نگاهم به بشقاب نامجون افتاد.
اونم دقیقاً همون استیک رو داشت.
یه لحظه مکث کردم.
چرا فقط این دوتا...؟
نگاهم هنوز روی بشقابش بود که سرشو بالا آورد...
و مستقیم نگام کرد.
سریع نگاهمو گرفتم.
ولی از گوشه چشم دیدم لبخند کجی زد...
انگار فهمیده بود به چی فکر میکنم.
چند ثانیه بعد دستش رفت سمت چاقو...
آروم گذاشتش روی استیکش، انگار میخواست یه تکه جدا کنه.
قلبم یهکم تندتر زد.
قبل از اینکه کاری بکنهوو
یهدفعه بشقابم یه تکون خورد.
متعجب سرمو برگردوندم.
تهیونگ بدون اینکه حتی نگام کنه، خیلی ریلکس یه تکه از استیکش رو گذاشته بود تو بشقاب من.
صورتش عادی بود...
چند لحظه فقط نگاهش کردم...
ولی اون انگار نه انگار.
آروم داشت غذای خودش رو میخورد.
نگاهمو برگردوندم به بشقابم.
استیک هنوز گرم بود.
یه تکه کوچیک بریدم و گذاشتم تو دهنم...
و همون لحظه مزه واقعی غذایی رو چشیدم...
واقعاً خوشمزهست.
نرم، آبدار، پر از طعم...
یه تکه دیگه هم بریدم.
که صدای مامان جادوگرش بلند شد.
✓: امیدوارم از غذاها لذت برده باشید...
کمکم صداها کمتر شد.
✓: نظرتون برای پارتی امشب چیه؟
یههو همه شروع کردن دست زدن.
چند نفر با هیجان از جاشون بلند شدن، بقیه هم دنبالشون.
با خنده و حرف زدن از اتاق خارج میشدن...
انگار از قبل برنامه رو میدونستن.
توجه ای به همهمه هاشون نکردم...
چنگالمو برداشتم تا یه تکه دیگه از استیک بخورم...
که یهو مچ دستم کشیده شد.
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
× یعنی تمام این مدت... داداش بودن..؟
مامان تهیونگ با ذوق از روی صندلی بلند شد و سریع به سمت نامجون رفت، لبخندش خیلی صمیمی بود.
✓: بیا نامجونم، بشین...
نامجون سری تکون داد و بدون عجله اومد سمت میز.
همه با دیدنش از جاشون بلند شدن...
جز تهیونگ.
اون حتی سرشم بالا نیاورد، انگار اصلاً حضورش براش مهم نبود.
نامجون یه سلام کوتاه به جمع کرد و رفت سمت صندلی خالی...
همون جایی که اول من میخواستم بشینم...
وقتی نشست، خیلی طبیعی سرشو برگردوند
و باهام چشم تو چشم شد.
یه لحظه بی حرکت شدم...
هیچ تعجبی تو نگاهش نبود...
گویا که از قبل خبر داشته باشه من اینجام..
سریع نگاهمو ازش گرفتم.
همون موقع یه دست روی رون پام قرار گرفت.
بدنم یههو منقبض شد.
نگاهی به پایین کردم ...
دست تهیونگ بود.
× هی تهیونگ... دستتو بردار...
خیلی آروم گفتم، طوری که فقط خودش بشنوه.
ولی هیچ واکنشی نشون نداد.
نه تنها دستشو برنداشت...
بلکه انگار عمداً فشارش رو بیشتر میکرد.
دندونامو روی هم فشار دادم و سرمو بالا آوردم.
چند نفر از اون طرف میز داشتن با کنجکاوی نگام میکردن.
یه لبخند الکی زدم تا فضا عادی به نظر بیاد...
و بیخیال دست تهیونگ شدم.
————————————————————
ویو ات:
همه مشغول غذا خوردن بودن...
صدای قاشق و چنگال، حرفهای آروم و خندههای کوتاه قاطی هم شده بود.
میز پر از غذا بود؛
از استیک گرفته تا پاستا و پیتزا و کلی چیز دیگه که حتی اسم بعضیاشو نمیدونستم.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت بشقاب تهیونگ.
یه تکه استیک خوشرنگ توش بود...
سطحش برشته، داخلش نرم.
واقعاً وسوسهکننده بود.
یه لحظه حتی فکر کردم ازش بخوام...
ولی سریع منصرف شدم.
نگاهمو انداختم به بشقاب خودم.
پیتزا.
چند لقمه خورده بودم، ولی اصلاً باب میلم نبود.
بیحوصله چنگالمو گذاشتم کنار.
سرمو بالا آوردم و به بشقاب بقیه نگاه کردم...
هیچکس اون استیک رو نداشت...
تا وقتی نگاهم به بشقاب نامجون افتاد.
اونم دقیقاً همون استیک رو داشت.
یه لحظه مکث کردم.
چرا فقط این دوتا...؟
نگاهم هنوز روی بشقابش بود که سرشو بالا آورد...
و مستقیم نگام کرد.
سریع نگاهمو گرفتم.
ولی از گوشه چشم دیدم لبخند کجی زد...
انگار فهمیده بود به چی فکر میکنم.
چند ثانیه بعد دستش رفت سمت چاقو...
آروم گذاشتش روی استیکش، انگار میخواست یه تکه جدا کنه.
قلبم یهکم تندتر زد.
قبل از اینکه کاری بکنهوو
یهدفعه بشقابم یه تکون خورد.
متعجب سرمو برگردوندم.
تهیونگ بدون اینکه حتی نگام کنه، خیلی ریلکس یه تکه از استیکش رو گذاشته بود تو بشقاب من.
صورتش عادی بود...
چند لحظه فقط نگاهش کردم...
ولی اون انگار نه انگار.
آروم داشت غذای خودش رو میخورد.
نگاهمو برگردوندم به بشقابم.
استیک هنوز گرم بود.
یه تکه کوچیک بریدم و گذاشتم تو دهنم...
و همون لحظه مزه واقعی غذایی رو چشیدم...
واقعاً خوشمزهست.
نرم، آبدار، پر از طعم...
یه تکه دیگه هم بریدم.
که صدای مامان جادوگرش بلند شد.
✓: امیدوارم از غذاها لذت برده باشید...
کمکم صداها کمتر شد.
✓: نظرتون برای پارتی امشب چیه؟
یههو همه شروع کردن دست زدن.
چند نفر با هیجان از جاشون بلند شدن، بقیه هم دنبالشون.
با خنده و حرف زدن از اتاق خارج میشدن...
انگار از قبل برنامه رو میدونستن.
توجه ای به همهمه هاشون نکردم...
چنگالمو برداشتم تا یه تکه دیگه از استیک بخورم...
که یهو مچ دستم کشیده شد.
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
- ۲.۰k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط