{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part 1 }🌷



ویو ( تاریخ : ۲۰۰۸ )

× مامانی کجا میریم...

@ میریم یک جای جدید..

× جای جدلید؟!

@ نه دختر خوشگلم( جدید) ... اینطوری باید بگی ( خنده )
میریم ...یک جای بزرگ و خوشگل

× اخجون...ولی اولنجا کجاست...


√ دختر خوشگلم حالش چطوره...( دستاشو باز می‌کنه به نشونه بغل کردن)


× بابایییی.. ( خودشو داخل بغل باباش پرت می‌کنه)

× بابا... مامان میگه میریم یک جای بزرگ و خوشگل... اولجا کجاست...


√ ( خنده) میریم ... ( سرشو به گوش دخترک نزدیک می‌کنه و آروم طوری که خودش تنها بشنوه زمزمه می‌کنه) مسافرت...


× اخجوننننن ( ذوق)

√ البته برای مدتی اونجا می‌مونیم...

× اخج.... ( چهرش از حالت خوشحال به حالت غمگین تغییر پیدا میکنه) ولی دوستالم ...

@ اونجا میتونی کلی دوست پیدا کنی...

× اما من دوستای الانمو می‌خوام...

√ اونجا یک عالمه میتونی دوست پیدا کنی... قول میدم کلی دوست خوشکل مثل خودت پیدا می‌کنی ...( لپ دخترک رو می‌کشه)

@ خوب اینم تموم شد ( چمدون رو می‌بنده)
بریم ..


ویو ۹ ساعت بعد:

آنها بلاخره رسیدن به همون جایی که پدر و مادر دخترک خیلی وقته براش برنامه ریخته بودن... اونا وضع مالی خوبی نداشتن...و مجبور بودن برای شغل جدید پدر دختر به کره مهاجرت کنند...

به خانه نقلی که در انتهای خیابان بود رفتن... دختر ذوق داشت برای پیدا کردن دوست .. و همبازی دختر... اون از پسرا خوشش نیومد چون اینو خوب میدونست پسرا کارشون اذیت کردن دخترا های کوچیک تر از خودشون هستش ...

خانه های مختلفی در طرف چپ و راست اون کوچه وجود داشت..‌.

پارکی در آخر کوچه... دقیقا جایی که خانه.. خانواده دخترک فاصله ای بسیار نچندانی با آنجا داشتن بود

هوا تاریک بود ... او در اتاق کوچکی که پدرش برای او جدا کرده بود...روی تخت صورتی رنگش دراز کشیده بود... عروسک خرسی کوچکش رو در دست داشت و به سقف اتاق ظل زده بود...

او ذوق داشت برای فردا.. برای روزی که قراره بود دوست جدید پیدا کنه...

توی خیالاتش دختر بچه های مختلفی با صورت های مختلفی تصور میکرد...

به این فکر میکرد که چگونه با آنها دوست شود...

اون زبان کره ای رو از بچگی یاد گرفته بود ... مادرش اهل کره و پدرش اهل آمریکا بود...

او از بخت تولدش هیچ وقت ندید که مادرش به کره ...جایی که به دنیا آماده بیاید...

حالا تنها حرف هایی که با خودش مرور میکرد ...
این بود که چگونه سلام کنه و یا چگونه با اون دختر برخورد کنه ...

آیا سن اون دختر بیشتر از خودش بود...

ترس داشت از اینکه کسی باهاش دوست نشه..

می‌ترسید... تنها باشه... می‌ترسید کسی قلب کوچکش رو بشکونه و اون دیگه هیچ وقت با کسی دوست نشه.....

حرف هایی که میدونست خرافات هستش رو از سرش بیرون ریخت و به چیز های خوب فکر میکرد...

آروم ..عروسک خرسیش رو در بغل گرفت و به خواب رفت...

ویو صبح:


🌷ادامه دارد ✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 🥹

نظرتون درباره پارت اول بدید...؟

این رمان هر چقدر بریم جلو تر داستان جالب تر میشه...
این رمان همون رمانی هستش که مطمئنم منتظرش بودید...🌷🥹

و می‌دونم که برای ادامش ذوق دارید پس سعی میکنم فعالیتم رپ بیشتر کنم ⭐✨

شرط ها برای پارت ۲:

۳۰۰ لایک

۱۰۰ بازنشر

۱۲ فالو.

کامنتم هرچی عشقت کشید 🥹😘
دیدگاه ها (۹۳)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

آقا به به تولد داریم ...تولد.... ... ... نویسند اعظمتون مب...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط