{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (16)

Forbidden Moon (16)

ویو جونگکوک

همه ساکت شده بودن.

اون مرد هنوز چشم از لیا برنمی‌داشت.

یه قدم جلو رفتم و جلوی لیا ایستادم.

— نگاهتو ازش بردار.

لبخند کجی زد.

— پس واقعاً خودشه...

فکم سفت شد.

— یه کلمه دیگه بگی...

— وگرنه چی؟ می‌کشیمون؟

چند نفر از افرادش خندیدن.

دستم مشت شد.

دلم می‌خواست همون‌جا حمله کنم.

ولی هنوز وقتش نبود.

اون فقط اومده بود مطمئن بشه.

و حالا مطمئن شده بود...


---

ویو لیا

هیچی نمی‌فهمیدم.

کی بودم که این‌همه آدم دنبالم بودن؟

چرا همه یه جوری نگام می‌کردن؟

دستم ناخودآگاه آستین جونگکوک رو گرفت.

آروم گفتم:

— جونگکوک...

سرش رو کمی به طرفم برگردوند.

— نترس.

چیزی توی صداش بود که باعث شد یه ذره آروم‌تر بشم.

ولی هنوز قلبم مثل دیوونه‌ها می‌زد.


---

ویو جونگکوک

اون مرد خندید.

— رهبر... زیاد نمی‌تونی ازش محافظت کنی.

یه قدم دیگه جلو اومد.

همون لحظه صدای غرش چند گرگ کل جنگل رو برداشت.

افراد قبیله پشت سرم آماده ایستاده بودن.

تائه‌جون آروم گفت:

— فقط یه دستور بده.

چشم از دشمن برنداشتم.

— هنوز نه...

چند ثانیه سکوت شد.

بعد اون مرد پوزخند زد.

— بهش بگو...

مکث کرد.

— حقیقت همیشه راهشو پیدا می‌کنه.

همراه افرادش برگشت.

و چند ثانیه بعد، بین درخت‌ها ناپدید شدن.


---

ویو لیا

همین که رفتن، نفسمو با صدا بیرون دادم.

حس می‌کردم پاهام جون نداره.

جونگکوک برگشت سمتم.

— خوبی؟

با اخم نگاش کردم.

— نه.

یه ابروشو بالا انداخت.

— نه؟

— نه، خوب نیستم.

یه قدم بهش نزدیک شدم.

— میشه یکی پیدا بشه و بالاخره بهم بگه چه خبره؟

همه ساکت بودن.

نگاهم بین افراد قبیله چرخید.

هیچ‌کس حاضر نبود حرف بزنه.

دندونامو روی هم فشار دادم.

— خسته شدم...

جونگکوک آروم گفت:

— می‌دونم.

— نه، نمی‌دونی.

صدام لرزید.

— همه انگار یه چیزی می‌دونن... جز من.

نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند.

بعد آه کوتاهی کشید.

— امشب...

اخم کردم.

— امشب همه‌چی رو برات توضیح میدم.

برای چند لحظه فقط نگاش کردم.

بالاخره...

بعد از این همه سؤال...

شاید امشب جواب بعضی از ابهام‌هام رو می‌گرفتم.

...

ادامه دارد...

#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۲)

Forbidden Moon (17)ویو لیاهمه آروم آروم پراکنده شدن.اما من ه...

Forbidden Moon (18)ویو لیاتا رسیدیم، نصف افراد قبیله بیرون خ...

بانو فالوشه؟ https://wisgoon.com/mona2082

سلام دوزتان این پیجو فالو کنین پیج اسماتمهاون پیجم پرید اگه ...

Forbidden Moon (3)ویو لیاقلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط