love and the moon
love and the moon
Part 9
مادر کوک: سلام به دختر عزیزم چقدر خوشگل شدی
یونا: سلام خیلی ممنون از دیدتون خیلی خوشحالم
نگاه های کوک روی من قفل شده بود
پدر کوک: میدونین که برای ازدواج پسرم جونکوک و دختر عشقم یونا به اینجا امدی...
هنوز حرف اقای جئون تمام نشده بود که پدریونا: مبارکه دادم رفت
همه با خوشحالی دست زدن به غیر از تهیونگ چون میدونست چه حسی دارم
ارام کنارم نشست و دستم را گرفت
اون مهمونی بلاخره تمام شد
و بعد پاک کردن اریشم کردم وقتی لباسم را در اوردم و لباس راحتی پوشیدم
انگار 20 کیلو سبک شده بودم
ویو کوک
وای چقدر خوشگل شده بود قبلم یه دقیقه هم بعد دیدنش ارام نزد اون حجمی از زیبایی تو یک ادم زیاد بود فقط من غرق اون چشماش شده بودم
و اون لباش هی کوک خودت جمع کن یه وقت زن ذلیل نشی
ویو فردا
تهیونگ: هی خانم خوشگله بیدارشو امروز میخوام ببرمت شهربازی
یونا با کلی خوشحالی بیدار شد واقعا تو منو می خوای ببیری بغلش کردم و لباس پوشیدم
از راه پله که پایین میرفتم نامادر امد
هی خیاط امد برای سایز گیری لباس عروسی
من و خانم جئون حرف زدم قراره ماه دیگه ازدواج کنین
یونا: ولی این خیلی زمان کمیه یکم خیلی زود نیست مثلا 3 ماه دیگ...
هنوز حرفم کامل نشده بود که دستم را گرفت و منو برد پیش خیاط بفرمایید اینم عروس
#عشق_وماه
Part 9
مادر کوک: سلام به دختر عزیزم چقدر خوشگل شدی
یونا: سلام خیلی ممنون از دیدتون خیلی خوشحالم
نگاه های کوک روی من قفل شده بود
پدر کوک: میدونین که برای ازدواج پسرم جونکوک و دختر عشقم یونا به اینجا امدی...
هنوز حرف اقای جئون تمام نشده بود که پدریونا: مبارکه دادم رفت
همه با خوشحالی دست زدن به غیر از تهیونگ چون میدونست چه حسی دارم
ارام کنارم نشست و دستم را گرفت
اون مهمونی بلاخره تمام شد
و بعد پاک کردن اریشم کردم وقتی لباسم را در اوردم و لباس راحتی پوشیدم
انگار 20 کیلو سبک شده بودم
ویو کوک
وای چقدر خوشگل شده بود قبلم یه دقیقه هم بعد دیدنش ارام نزد اون حجمی از زیبایی تو یک ادم زیاد بود فقط من غرق اون چشماش شده بودم
و اون لباش هی کوک خودت جمع کن یه وقت زن ذلیل نشی
ویو فردا
تهیونگ: هی خانم خوشگله بیدارشو امروز میخوام ببرمت شهربازی
یونا با کلی خوشحالی بیدار شد واقعا تو منو می خوای ببیری بغلش کردم و لباس پوشیدم
از راه پله که پایین میرفتم نامادر امد
هی خیاط امد برای سایز گیری لباس عروسی
من و خانم جئون حرف زدم قراره ماه دیگه ازدواج کنین
یونا: ولی این خیلی زمان کمیه یکم خیلی زود نیست مثلا 3 ماه دیگ...
هنوز حرفم کامل نشده بود که دستم را گرفت و منو برد پیش خیاط بفرمایید اینم عروس
#عشق_وماه
- ۲۹۰
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط