inyoureyes

#in_your_eyes

#in_your_eyes
part_11۳

ویو کایلا

چند روز قبل مامان جونگ‌کوک زنگ زده بود و گفته بود که دلشون برای نیلا تنگ شده

برای همین قرار شد امشب بریم خونشون
از وقتی به نیلا گفته بودیم هی ذوق می‌کرد
هر چند دقیقه یه بار می‌اومد پیشم و می‌گفت کی میریم

کم‌کم شب شد
بعد از اینکه آماده شدیم راه افتادیم

چند دقیقه بعد رسیدیم
همین که در باز شد نیلا با ذوق دوید سمت مامان جونگ‌کوک

مامانش هم سریع بغلش کرد و چند بار بوسیدش
بابابزرگ و مامان‌بزرگش هم اومدن جلو و با لبخند سلام کردن

بعد همگی وارد خونه شدیم
مثل همیشه دور هم توی سالن نشستیم
هر کسی درباره‌ی یه چیزی حرف می‌زد
یه بار همه می‌خندیدیم...

یه بار هم فقط به حرف‌های هم گوش می‌دادیم
نیلا هم یه جا بند نبود
یه بار کنار مامان‌بزرگش می‌نشست
چند دقیقه بعد می‌رفت پیش بابابزرگش

بعد دوباره می‌اومد کنار باباش
گاهی هم می‌اومد پیش من و دوباره با خنده می‌دوید سمت بقیه

بعد از یه مدت، مامان جونگ‌کوک صدامون کرد و گفت که شام حاضره
همه رفتیم سر میز
و شام رو کنار هم خوردیم

سر میز هم مثل همیشه شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم

بعد از شام، دوباره برگشتیم توی سالن

کمی بعد مامان کوک دسر آورده بود
همونطور که مشغول خوردن بودیم صحبت میکردیم و میخندیدیم

وقتی به ساعت نگاه کردم دیر وقت بود
آروم از جامون بلند شدیم
با همه خداحافظی کردیم

مامان جونگ‌کوک دوباره نیلا رو بغل کرد و بوسید
بابابزرگش هم با لبخند دست روی سرش کشید
بعد سوار ماشین شدیم

نیلا تا آخرین لحظه از پشت شیشه برای همشون دست تکون می‌داد
کم‌کم خونه از دیدمون دور شد...

و راه افتادیم سمت خونه.


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱)

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.3 (روایت از زبان ن...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط