{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۲: اولین روز، اولین دردسر
نور صبح از لای پرده‌های بلند اتاق آرام آرام داخل می‌آمد.
سوآ با صدای چند ضربه آرام به در بیدار شد.
چشم‌هایش را با بی‌حوصلگی باز کرد.
— بیدارید خانم سوآ؟
صدای یکی از خدمتکارها بود.
سوآ با صدای خواب‌آلود گفت:
— آره… بیدارم…
خدمتکار گفت:
— ملکه دستور دادن امروز از آشپزخونه شروع کنید. باید تا ده دقیقه دیگه آماده باشید.
سوآ زیر لب غر زد:
— وای… چه صبح قشنگی…
بعد نشست روی تخت و موهای بهم‌ریخته‌اش را کنار زد.
چند ثانیه به اتاق نگاه کرد.
بعد آه کوتاهی کشید.
— خب سوآ… شروع شد.
چند دقیقه بعد لباس ساده‌ای که برای کار داده بودند را پوشید و از اتاق بیرون رفت.
راهروهای قصر هنوز نیمه‌ساکت بودند.
ولی وقتی به آشپزخانه نزدیک شد…
صدای همهمه و ظرف و قابلمه از همان دور شنیده می‌شد.
سوآ در بزرگ آشپزخانه را باز کرد.
و همان لحظه…
تقریباً با یک سینی بزرگ که داشت می‌افتاد برخورد کرد.
— اوه اوه اوه!
یک دختر خدمتکار با عجله سینی را گرفت.
سوآ سریع کمک کرد.
— وای ببخشید!
دختر نفس نفس زد.
— نه نه… تقصیر من بود.
بعد با کنجکاوی نگاهش کرد.
— تو… همونی هستی که قراره این ماه اینجا کار کنه؟
سوآ لبخند کوچکی زد.
— آره… همون بدبخت.
دختر خندید.
— من هانا هستم تو سوآیی دیگه؟
سوآ سر تکان داد.
— آره.
هانا گفت:
— خب خوش اومدی به جهنم قصر.
سوآ خندید.
— عالیه… خیلی امیدوارکننده بود.
ناگهان صدای بلندی آمد.
— شما دوتا!
هر دو برگشتند.
سرآشپز با قیافه جدی ایستاده بود.
— اونجا چرا وایسادین؟
هانا سریع گفت:
— ببخشید استاد!
سرآشپز با انگشت به سوآ اشاره کرد.
— تو جدیدی؟
سوآ گفت:
— بله.
سرآشپز گفت:
— خوبه.
بعد یک عالمه سیب‌زمینی را روی میز گذاشت.
— اینارو پوست بگیر.
سوآ به کوه سیب‌زمینی نگاه کرد.
— همشونو؟!
سرآشپز با خونسردی گفت:
— نه… نصفشو ببر خونه.
سوآ زیر لب گفت:
— چه شوخ‌طبعی لطیفی…
هانا خنده‌اش را قورت داد.
سوآ نشست و شروع کرد به پوست گرفتن.
چند دقیقه گذشت.
آشپزخانه شلوغ‌تر و شلوغ‌تر می‌شد.
سوآ هنوز داشت با سیب‌زمینی‌ها می‌جنگید که ناگهان صدای پچ‌پچ چند نفر را شنید.
— همونه؟
— آره همونه.
— همونی که ولیعهد عاشقشه.
سوآ آه کشید.
— شروع شد…
اما درست همان لحظه…
یک خدمتکار با عجله از کنارش رد شد و پایش به سطل آب گیر کرد.
سطل واژگون شد.
و آب مستقیم روی زمین پخش شد.
زمین آشپزخانه یکدفعه لیز شد.
سوآ که داشت بلند می‌شد…
پایش لیز خورد.
— اووووه!
اما قبل از اینکه کامل زمین بخورد…
یکی از پشت بازویش را گرفت.
سوآ با تعجب برگشت.
و برای یک لحظه…
خشکش زد.
چون کسی که گرفته بودش…
تهیونگ بود.
با لباس ساده خدمتکارها.
موهایش کمی روی پیشانی‌اش ریخته بود.
و داشت با همان لبخند معروفش نگاهش می‌کرد.
سوآ با چشم‌های گرد شده گفت:
— تو اینجا چیکار می‌کنی؟!
تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
— صبح بخیر سوآ...منم امروز استخدام شدم.
سوآ چشم‌هایش را ریز کرد.
— تهیونگ…نگو که قایمکی اومدی قصر.
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— خب…یه کم.
سوآ زیر لب گفت:
— اگه بفهمن هممون مردیم.
تهیونگ لبخند زد.
— آروم باش هنوز کسی نفهمیده.
در همین لحظه…
صدای قدم‌های محکمی از پشت سرشان آمد.
و یک صدای آشنا گفت:
— اینجا چه خبره؟
سوآ و تهیونگ آهسته برگشتند.
و وقتی دیدند چه کسی پشت سرشان ایستاده…
هردوشان تقریباً همزمان زیر لب گفتند:
— اوه نه…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۱: سوالی که جوابش طولانی بودچند لحظه در س...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شبخونه سوآ کم‌کم داشت ساکت ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۲: صبح قبل از جنگچند ساعت بعد…نور کامل صب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۵: اولین قدم توی قصردر بزرگ سالن که پشت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط