{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گل شقایق

فقط میخواستم بگم،یه دوره ای بود اطرافیانم دیزنی میدیدن.اما من میشستم و سیدی رو میزاشتم تو لب تاب و این شاهکار رو بدون چشم داشتی به تلخ بودنش میدیدم.شاید پنج شیش سالم بود اما با خودم میگفتم چی میشد اگه من مکویین بودم،انوقت نمیتونستم مقامم رو ببخشم یا پایان خودمو بپذیرم.
تا اینکه رفتم کلاس اول،گریه هام قطع نمیشد.نه به خاطر جدایی از مامانم بلکه فکر میکردم ممکنه منم مثه مکویین کنار گذاشته بشم.
کلاس اول گذشت،البته من مدرسه نرفتم(کرونای کوفتی که یادتون نمیاد)و کلاس دوم حس کردم که این اوج منه!همون نقطه ای که مکویین با چنگ و دندون برنده شد.
ولی کلاس سوم...
من واگذار کردم،جایگاهمو به عنوان یه بهترین به افرادی که بهم گفتن:چرا انقد درس میخونی!مثلا فکر کردی با درس خوندن خیلی باحالی. بچه بودن اما من فهمیدم دارم ناخواسته آسیب میزنم. اونوقت با فردی آشنا شدم که ازم بدش میومد. اون فرد اوایل بهم اهمیت نمی‌داد اما کم کم دوست هم شدیم.
کلاس چهارم...
من دیگه خودم نبودم. فقط میخواستم با رفیقم باشم اما انگار افرادی که تو کلاس بودن ازم میترسیدن.
فهمیدم اون روز که رفتم حرف ها وفحش هاشون رو به ناظم گفتم کینه گرفتن. من فقط خسته بودم ازین تنفری که نمیدونستم از کجا شکل میگیره بهم تحمیل میشه.اون وقت رفیقم فاش کرد.دلیل تنفر همکلاسی هامو.
دختری که تا الان باهاش هم کلاس نبودم،فردی که از اخلاق و رفتار هیچی کم نداشت،فردی که مثه سلبریتی تو مدرسه می‌درخشید.اون زمان میگفتن خدایی چیزیه. خیلی چرته نه؟اون فرد مثه شخصیت اصلی داستان ها همیشه بهترین بود.
اما من،فقط درس رو بلد بودم با یه اخلاق شخمی مثه جکیونگ.
کلاس پنجم
اولین سال دوری منو رفیقم بود،درست وقتی که من کم کم احساس زشت بودن احمق بودن و کمبود کردم.درحالی که با افرادی هم کلاسی شدم که دلیل گریه ها ی بی دلیلم بودن.
اما بهترین سالی بود که داشتم،معلمی که با شناخت خودش ازم باهام همراه شده بود نه لحن و درسم.بقل دست هایی که با تمام اخلاق های لوسشون باعث لبخند بودن.و رفیقی که باهام بی دلیل قهر کرده بود.
کلاس ششم
این آخرین سال من تو مدرسه ای بود که یه بار هم توش گریه نکردم.اولین سالی که من با ورودم تو مدرسه با خودم گفتم تو زیبایی حتی اگه نباشی،سلایقت قابل احترامه و رفتارت عالیه فقط خودتو احمق نشون بده.
با دختری هم کلاسی شدم که دلیل نفرت شش ساله بود حتی باهاش طرح جابر و کلی کار دیگه کردم.فهمیدم بی اهمیتی به حرف ها چقدر لذت بخشه،بقل فردی نشستم که ارمی بود و تا تونستم خندیدم.با دختر مو قرمزی آشنا شدم که خیلی دوست‌داشتنی بود و افرادی که همه میگفتن بچه بد های مدرسه اند.فوتبال و بسکتبال و والیبال بازی کردم و با معلمم خندیدم.
یه متر حرف زدم که بگم
اون فقط یه فیلم بود اما من هنوز هم سیدی شو دارم.همون سیدی ای که با سکه های ۱تومنی خریدم و باهاش کله فامیل رو دیونه کردم.
یادت باشه ادم ها همونی نیستن که میشنوی.نزدیک شو و کینه رو بزار کنار.نبخش اما بخند.تغییرش نده اما بسازش.
این پست فقط و فقط برای دختر های گمشده است.اگه همیشه دلقک کلاس بودی بهتره ردش کنی بره.
دیدگاه ها (۰)

زلزله کم بود که اومد🤣حالتون خوبه؟...

گل شقایق

من کم نذاشتم ، تو زندگی شخصیم تو رفاقتم ، تو خانواده‌ام ، من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط