{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LESSON

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟑

پارت ۳۳ | بیست‌وچهار ساعت
صدای بسته شدن درِ اتاق در عمارت پیچید.
جونگ‌کوک رو به همه‌ی افرادش ایستاد.
نگاهش جدی‌تر از همیشه بود.
ـ «از این لحظه... هیچ قانونی وجود نداره.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
ـ «تمام نیروها رو پخش کنید.»
یکی از افراد پرسید:
ـ «رئیس، دنبال کای بگردیم؟»
جونگ‌کوک آرام سرش را تکان داد.
ـ «نه...»
ـ «پس دنبال کی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی محکم گفت:
ـ «دنبال کسی که از اول نخ‌های این بازی دستش بوده.»
در همان زمان...
مخفیگاه جین‌وو.
سوا هنوز به شمارش معکوس روی لپ‌تاپ خیره بود.
ـ «اگه واقعاً فقط بیست‌وچهار ساعت مونده باشه...»
جین‌وو حرفش را قطع کرد.
ـ «به کای اعتماد نکن.»
ـ «ولی ویدئو واقعی بود.»
ـ «آره...»
مکثی کرد.
ـ «اما کای هیچ‌وقت تمام حقیقت رو نشون نمی‌ده.»
سوا با نگرانی پرسید:
ـ «تو واقعاً طرف کی هستی؟»
جین‌وو لبخند تلخی زد.
ـ «سال‌هاست دارم سعی می‌کنم طرفِ درست رو پیدا کنم.»
چند ساعت بعد...
جونگ‌کوک به تنهایی وارد ساختمانی قدیمی در حاشیه‌ی شهر شد.
ساختمانی که سال‌ها پیش متعلق به خانواده‌شان بود.
در طبقه‌ی آخر...
مردی سالخورده کنار پنجره ایستاده بود.
بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «بالاخره اومدی.»
جونگ‌کوک با خشم گفت:
ـ «آقای کانگ.»
مرد آهسته برگشت.
لبخند آرامی روی لبش بود.
ـ «خیلی طول کشید تا شک کنی.»
جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بالا آورد.
ـ «کای کجاست؟»
آقای کانگ خندید.
ـ «هنوزم فکر می‌کنی همه‌چیز درباره‌ی کایه؟»
ـ «دست از بازی بردار!»
مرد چند قدم جلو آمد.
ـ «تو هنوز مهم‌ترین سؤال رو نپرسیدی.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ «چه سؤالی؟»
آقای کانگ مستقیم در چشم‌های او نگاه کرد.
ـ «تا حالا از خودت پرسیدی... چرا سوا؟»
جونگ‌کوک برای لحظه‌ای سکوت کرد.
ـ «منظورت چیه؟»
ـ «از بین میلیون‌ها آدم... چرا دقیقاً اون دختر وارد زندگیت شد؟»
جونگ‌کوک جواب نداشت.
آقای کانگ لبخند زد.
ـ «چون... از همون روز اول قرار بود این اتفاق بیفته.»
در همان لحظه...
صدای تیراندازی از پایین ساختمان بلند شد.
یکی از افراد با عجله وارد اتاق شد.
ـ «رئیس کانگ!»
جونگ‌کوک با شنیدن این عنوان جا خورد.
مرد ادامه داد:
ـ «کای دیگه از دستورها اطاعت نمی‌کنه!»
آقای کانگ نگاهش را از جونگ‌کوک برنداشت.
ـ «دیدی؟»
لبخندش محو شد.
ـ «حتی هیولاها هم یه روز از صاحبشون سرپیچی می‌کنن.»
جونگ‌کوک تازه فهمید...
کای فقط یک مهره بوده...
و مردی که تمام این سال‌ها پشت پرده‌ی همه‌چیز ایستاده بود...
از همان اول، کنار خودش زندگی می‌کرد.

PART🎁
دیدگاه ها (۰)

LESSON

LESSON

LESSON

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط