خدایا...
خدایا...
سفید مطلق نیستم که مستحق بهشتت باشم؛
سیاهِ مطلق هم نیستم که سزاوارِ جهنمت؛
من یک خاکستری محضم!
مخلوطی از اشتیاق بندگی و ضعف نفس..
وقتی مهربانی میکنی،
چشمانم از خجالت خیس میشود؛
و وقتی روزگار بر من سخت میگیرد،
دلم بهانهات را میگیرد.
تو خودت مرا اینگونه سرشتهای؛
سستبنیاد اما عاشق تو!
پس با همان چشمی مرا تماشا کن،
که مادر کودک بازیگوشش را نگاه میکند،
با ترکیبی از لبخند، مدارا و عشقی بیپایان...
سفید مطلق نیستم که مستحق بهشتت باشم؛
سیاهِ مطلق هم نیستم که سزاوارِ جهنمت؛
من یک خاکستری محضم!
مخلوطی از اشتیاق بندگی و ضعف نفس..
وقتی مهربانی میکنی،
چشمانم از خجالت خیس میشود؛
و وقتی روزگار بر من سخت میگیرد،
دلم بهانهات را میگیرد.
تو خودت مرا اینگونه سرشتهای؛
سستبنیاد اما عاشق تو!
پس با همان چشمی مرا تماشا کن،
که مادر کودک بازیگوشش را نگاه میکند،
با ترکیبی از لبخند، مدارا و عشقی بیپایان...
- ۲۸۶
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط