#در_آغوش_شیطان
#در_آغوش_شیطان
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁴
ویو تهوون_________
امشب هم مثل شبهای دیگر، لیوان شراب در دستم بود. میکیونگ روبهرویم نشسته بود، کتابی قدیمی را ورق میزد. سکوت میانمان مثل پردهای سنگین افتاده بود.
تهوون: ملکه...
میکیونگ: جانم. (سرد)
تهوون: جونکوک این چند وقت نرفته شکار، هوم؟
میکیونگ: خب...
تهوون: خب چیه؟ نباید بره!!!
میکیونگ: آره، ولی دیگر جنگلی زیر نظر ندارد.
تهوون: آها... خب... آهاا ببین، یک جنگل میشناسم. میتواند برود آنجا.
میکیونگ: اهوم... خوبه. (سرد)
تهوون: آلفِرونااا! (کمی بلند)
آلفرونا آمد پیشم. همان خدمتکار چند سالهمان. اوفف...
آلفرونا: بله ارباب تهوون.
تهوون: به جونکوک بگو بیاید دفترم.
آلفرونا: چشم.
رفت از پیشمان.
تهوون: ملکهی قلبم، من میروم دفترم.
میکیونگ: اهوم.
رفتم سمت دفترم...
---
ویو جونکوک
نشسته بودم روی مبل. اوفف... چقدر حوصلهام سر رفته. دلم خون میخواهد، ولی کسی را ندارم که شکار کنم. اوفف...
سرم را دادم به عقب. که در زدند.
با دستم اشاره کردم، در باز شد. دیدم آلفرونا است.
جونکوک: بیا داخل. (سرد)
آلفرونا آمد تو.
آلفرونا: ارباب جونکوک، ارباب تهوون کارتان دارد. گفت بروید دفترش.
جونکوک: باشه... حالا گمشو بیرون! (کمی داد)
رفت بیرون. با دستم اشاره کردم، در بسته شد.
اوفف... دوباره این چی میگوید؟ بروم ببینم.
بلند شدم، رفتم سمت دفترش...
ادامه دارد......
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁴
ویو تهوون_________
امشب هم مثل شبهای دیگر، لیوان شراب در دستم بود. میکیونگ روبهرویم نشسته بود، کتابی قدیمی را ورق میزد. سکوت میانمان مثل پردهای سنگین افتاده بود.
تهوون: ملکه...
میکیونگ: جانم. (سرد)
تهوون: جونکوک این چند وقت نرفته شکار، هوم؟
میکیونگ: خب...
تهوون: خب چیه؟ نباید بره!!!
میکیونگ: آره، ولی دیگر جنگلی زیر نظر ندارد.
تهوون: آها... خب... آهاا ببین، یک جنگل میشناسم. میتواند برود آنجا.
میکیونگ: اهوم... خوبه. (سرد)
تهوون: آلفِرونااا! (کمی بلند)
آلفرونا آمد پیشم. همان خدمتکار چند سالهمان. اوفف...
آلفرونا: بله ارباب تهوون.
تهوون: به جونکوک بگو بیاید دفترم.
آلفرونا: چشم.
رفت از پیشمان.
تهوون: ملکهی قلبم، من میروم دفترم.
میکیونگ: اهوم.
رفتم سمت دفترم...
---
ویو جونکوک
نشسته بودم روی مبل. اوفف... چقدر حوصلهام سر رفته. دلم خون میخواهد، ولی کسی را ندارم که شکار کنم. اوفف...
سرم را دادم به عقب. که در زدند.
با دستم اشاره کردم، در باز شد. دیدم آلفرونا است.
جونکوک: بیا داخل. (سرد)
آلفرونا آمد تو.
آلفرونا: ارباب جونکوک، ارباب تهوون کارتان دارد. گفت بروید دفترش.
جونکوک: باشه... حالا گمشو بیرون! (کمی داد)
رفت بیرون. با دستم اشاره کردم، در بسته شد.
اوفف... دوباره این چی میگوید؟ بروم ببینم.
بلند شدم، رفتم سمت دفترش...
ادامه دارد......
- ۲.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط