{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان پسر عموی من²¹

رمان پسر عموی من²¹
ارسلان:قربون خنده هات برم دختر قشنگم
*وای من ذوق🥲*
دیانا:خدا نکنه باذوق
اروم بغلش کردم که چشام گرم شد
ارسلان:بخوابیم؟
دیانا:اره بخوابیم
باهام خوابیدیم
*یک هفته بعد*
زودتر از ارسلان بیدار شدم رفتم صبحونه حاضر کردم
دیانا:عشقمم
ارسلان:جونم با خابالویی
دیانا:پاشو صبحونه حاضر کردم بخوریم
ارسلان:ولی من الان میخوام ترو بخورم کوچولووو
دیانا:چلااا
ارسلان:چون خوشمزه ای جوجک
دیانا:عهه ایش پاشو بدو بریم
ارسلان:چشم
صبحونه خوردیم
دیانا:میگم نمیشه بریم شمال؟
ارسلان:دوست داری بری شمال؟
دیانا:اوهم خیلی
ارسلان:باشه عشقم دو هفته دیگه
دیانا:واقعنیی؟
ارسلان:اره قشنگ من
دیانا:مرسی ارسلان جونمم
بوسش کردم
ادامه دارد..
دیدگاه ها (۴)

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

دیانا: از خواب پاشدم زیر دلم درد میکرد و همینطور کمرم ولی جی...

رمان پادشاه زندگیم پارت ۳۲ارسلان، دیانا برات کلی خوراکی میخر...

roman

رمان:)مجنون تر از من:)پارت۱٨دیانا:دیگه نفسم داشت قطع میشدولش...

رمان عشق ووفشم 💜پارت سیزدهم:نیکا: بعد پارک رفتیم من و ارسلان...

#پارت_۵۸#ناشناخته_ی_من_تا_ابد_بمان ارسلان : چرا با بدبخت انق...

گناهـکار pat 34::

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط