{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}

𝑀𝓎 𝐻𝑒𝒶𝓇𝓉 {قلب من}


𝕻𝖆𝖗𝖙:6



-ات..این...این غذا مزه غذاهای مامانمو میده
+....ااعع چی
-میگم خیلی خوشمزس
+واقعا..راست میگی
-هوومم
+خوبه پس...خوشحال شدم
-میگم..ات(با دهن پر)
+اول غذاتو بخور بعد حرف بزن خفه میشی
-هه..خوب ات
+جانم
-ااعمم...میشه فردا شب بیام خونتون برای...خوب چیزه
+چیزه؟بعدشم اگر تو بیای اونجا مردم روستا چی فکر میکنن اصلا بابام چرا باید بیای اخه
-خواستگاریت
+اععع..چی..دی.دیوونه شدی دیگه نه
-نه قصدم جدیه
+چی فک کردی...چون هر روز یکی در خونه رو میزنه تا منو مثل یه عروسک از بابام بخره فک کردی تو هم میتونی؟
-نه..فقط
+ساکت...نمیخوام صداتو بشنوم..لعنتی (بلند میشه و با دو به سمت خونه میره)
+واقعا که فک کرده من عروسک خیمه شب بازی ام..همش تقصیر بابامه معلوم نیس چی به اون گفته که ته هم همچین حرفی زد..اهههههههههه...لعنتی خستم کردن اوووفف....بالاخره بعد کلی کلنجار رفتم رفتن با مغزم و چشای پر اشک رسیدم خونه کل شبو بیدار بودم و طلوع خورشید رو نگاه میکردم و به اون فک کردم..ههه و یهو دیگه خوابم برد


(ظهر)

<هویی..بیدار شو...با توام بیدار شو
+اااععمم..چیهههه
<پاشو شب مهمون داریم
+باز کیهه
<یه آدم مهم
+اااووففف..بگو نیاد
<خفه بلند شو زود باش...کلی خرید کردم چیزای خوشمزه درست کن
+باشه بعداز اینکه یه دل سیر خوابیدم
&بلندشو خره
+پامو ول کن
&میدونی ساعت چنده از آخرین باری که بابا صدات زیرساخت میگذره
+الان..اهه
+بالخره بعد کلی کل‌کل با رایا بیدار شدم ساعت ۵بود اما خوب زیادم نخوابیده بودم کل شب رو بیدار بودم...کلی غذا های متنوع درست کردم چون بابام میگفت مهمون مهمی داریم حتما میخواد رفیقاشو بیاره و الکی خودشونو سرگرم کنن لباسمو عوض کردم و یه روژ قرمز کم رنگ زدم منتظر بودیم که صدای زنگ در رو شنیدیم..و با باز کردن اون در یه غریبه آشنا دیدم اون..اون.......


(ادامه دارد)


بچه ها حمایت هارو لطفا زیاد کنید تا برای رومان بعد شرایط رو بیشتر کنم دوستون دارم.بایییی♡☆
دیدگاه ها (۵)

پارت 2 نکته این فیک هیچ شباهتی به واقیت ندارد و فقط تخیلات نویسنده هست

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

#تپش.قلب.من Part 3هانا:رزی لطفا یه کاری بکن من بدون تو نمیتو...

پارت پانزدهم ات. وقتی رفتیم لباس عروس بخریم اومد تو رختکن لب...

وقتی تولدت بودو..

فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت چهارمویو ات: ...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۵۰ | چیزی که ته دی...

رمان عشق ممنوع

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط