واقعا نمیدونم حسی که دارمو چجوری باید توصیف کنم

واقعا نمیدونم حسی که دارمو چجوری باید توصیف کنم.
یه حس گنگ و سنگین که نه میشه نادیده‌ش گرفت، نه میشه ازش فرار کرد.
واقعا غمگینم… غمگین از ته دل.
غمگینم از اینکه هرچی فکر می‌کنم می‌بینم کاری از دستم برنمیاد.
غمگینم چون فقط تماشاگرم؛ تماشاگرِ درد، تماشاگرِ فریاد، تماشاگرِ اتفاقایی که نباید عادی بشن.
غمگینم چون دلم می‌خواد کاری بکنم، ولی نمی‌تونم.
چون می‌خوام صدایی باشم، اما صدام گم میشه.
چون می‌خوام موثر باشم، ولی دست‌هام خالیه.
این ناتوانی آدمو از درون می‌خوره، آروم ولی مداوم..
دلم می‌گیره وقتی فکر می‌کنم بعضیا دیگه برنمی‌گردن.
وقتی می‌فهمم یه خانواده دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شه.
پدر و مادری که هر روز با جای خالی بچه‌شون بیدار می‌شن،
با اتاقی که ساکته، با خاطره‌هایی که ول‌کن نیست.
دردش فقط مرگ نیست، دردش اینه که یه عمر ادامه داره
دردش اینه که هیچ‌کس نمی‌تونه بهشون بگه «درکتون می‌کنم»
چون هیچ‌کس واقعا نمی‌تونه.
من غمگینم برای مادری که هنوز منتظره،
برای پدری که بغضشو قورت میده تا جلوی بقیه قوی به نظر بیاد.
غمگینم چون این همه درد، این همه اشک،
نباید سهم هیچ‌کدوم از ما می‌بود.
نباید عادی بشه.
نباید فراموش بشه.
دیدگاه ها (۲)

سلام بچه ها:)امیدوارم تو این شرایط حال تک تکتون خوب خوب باشه...

– Good bye 2025 👋" نام‌سریال‌‌وفیلم‌ها : وقتی‌زندگی‌بهت‌نارن...

چندتا اطلاعات درمورد فیک هایی که می نویسم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط