رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۵ }🌷
یک سال بعد:
روز ها گذشت به سرعت.. گویا که از سرعت ابر ها هم زودتر گذشت...
دخترک داستان ما حالا ۳ سالش شده بود.و پسرک ۵ سال
مثل همیشه توی پارک بودن... اما با این تفاوت که هوا تاریک شده بود ...
چراغ های کم نور پارک و صدای سکوتی که از نبود کسی بود دیده میشد...
دخترک روی تاب بود و با دستا. های کوچکش بازی میکرد...
منتظر بود ... منتظر همون پسری که دنیاش بود ...
توی این یک سال تنها فقدر یک دوست داشت...
تهیونگ...
اما الان اونجا نبود...
اون رفته بود از سوپری برای دختر آب بخره...
دختر تنها روی تاپ نشسته بود. و پاهاشو از استرس تکون میداد...
تا به حال تنها توی این مکان بزرگ نبوده...
حالا هم ترس داشت.. هم ترس نیومدن همون پسری که تمام دنیاش بود ...
دختر نگاه به انگشت های دستش مینداخت که با تکون خوردن تابش مواجه شد...
اول فکر کرد تهیونگ اومده ولی با تند شدن تاب به خودش اومد...
مطمئن شد تهیونگ نیست ..
اگه تهیونگ بود میدونست دختر از سرعت زیاد تاب میترسه...
سرشو کج کرد که با پرتاب شدنش از روی تاب مواجه شد ...
اشکاش شروع به ریختن کرد ... هق هق هاش شدت گرفت...
نگاهی به زانوی زخمیش انداخت ... با صدای فردی سرشو بالا آورد...
/ ههه جالبه الان تنهایی پس تهیونگ جونت کجاست..
جویو بود همون پسری که دوست داشت با ات باشه...
هم سن ته بود و حسادتش نسبت به ات و ته شدید بود ...
دخترک نگاهی بهش انداخت که جویو تنها نبود ... حالا با دوتا پسر دیگه که اوناهم قلدر بودن مواجه شد ...
جویو...فلیس... هالتی... همون پسر های همسایشون بودن که از ته متنفر بودن...
و البته قلدر بودن...
هر دختری که میدیدن اذیتش میکردن و بهش زور میگفتن...
ات از موقعیتی که براش پیش اومده بود شروع به گریه کردن کرد...
دوباره هق هق هاش شدت گرفت...
جویو نزدیک دخترک شد و تکه ای از موهای دخترک رو دور بند انگشتاش پیچید...
/ دستشو بگیرید...
دخترک شروع کرد به عقب عقب رفتن ولی با نرده تاب برخورد.... روی زانو هاش افتاد و سکوت کرد .. ولی سکوتی که نیازمند به تهیونگ داشت....
دخترک بی صدا گریه میکرد ...
جویو دستشو بالا آورد که به دختر بزنه ولی دستش روی هوا موند...
دختر سرش پایین بود. و منتظر اذیت کردن های اونا بود...
ولی با صدایی که شنید سرشو با سرعت بالا آورد...
آروم ولی زم زمه وار صدای پسرک روی به زبون آورد...
× ته... تهیونگ....
با صدای داد پسر سکوت کرد...
- جویو اون دفعه بهت هشدار دادم نزدیک دختر من نمیشی ... گوش ندادی این دفعه خونت پای خودته...( داد)
با مشتی که به دهن پسر زد ... همه سکوت کردن...
دخترک با تعجب به تهیونگ نگاه میکرد... و جویو یی که روی زمین فرود اومده بود...
دخترک که تا به حال این روی پسر رو ندیده بود از تعجب سکوت کرده بود .. نه گریه میکرد نه حرکتی...
فقدر سکوت...
/ کیم تهیونگ بر میگردم
- گمشو ( داد)
قلدر ها رفته بودن و دخترک و پسرک تنها توی پارک ایستاده بودن...
دخترک هنوز توی تعجب بود و حرکتی نمیکرد...
اما با قرار گرفتن دستی پشت کمرش به خودش اومد....
آروم در گوش دختر شروع به حرف زدن کرد ..
- هیچ وقت تنهات نمیزارم...
ولی چه بسا که دختر منظور حرف پسر رو نفهمید ...
معلوم بود که نمیفهمه... چون سنش کمتر از چیزی بود که این جور چیزا رو درک کنه...
دخترک نگاهی به پسرک کرد ... . آروم پسر رو بغل کرد...
× قول میدی هیچ وقت تو قلدر نشی...
پسر و پیشونیش رو به پیشونی دخترک چسبوند..
- قول میدم
ولی همش حرف بود...
و حالا همه چیز تغییر کرده بود...
همه چیز اون صحنه شد خاطره ... خاطره ای که فقدر با درد گذروند اون شب شبی که کاش هیچ وقت به خونه باز نمیگشت... کاش شبی که همونجا دنیا متوقف میشد و ثانیه و لحظه ها کوتاه میشد..
همه چیزش رفت همه چیز.... میتونست بدترین شب عمرش رو اون شب مثال بزنه... اما چرا...؟
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
شرط ها:
۳۰۰ لایک.
۹۰ بازنشر
کامنتم فرقی نداره...
خدانگهدار...
یک سال بعد:
روز ها گذشت به سرعت.. گویا که از سرعت ابر ها هم زودتر گذشت...
دخترک داستان ما حالا ۳ سالش شده بود.و پسرک ۵ سال
مثل همیشه توی پارک بودن... اما با این تفاوت که هوا تاریک شده بود ...
چراغ های کم نور پارک و صدای سکوتی که از نبود کسی بود دیده میشد...
دخترک روی تاب بود و با دستا. های کوچکش بازی میکرد...
منتظر بود ... منتظر همون پسری که دنیاش بود ...
توی این یک سال تنها فقدر یک دوست داشت...
تهیونگ...
اما الان اونجا نبود...
اون رفته بود از سوپری برای دختر آب بخره...
دختر تنها روی تاپ نشسته بود. و پاهاشو از استرس تکون میداد...
تا به حال تنها توی این مکان بزرگ نبوده...
حالا هم ترس داشت.. هم ترس نیومدن همون پسری که تمام دنیاش بود ...
دختر نگاه به انگشت های دستش مینداخت که با تکون خوردن تابش مواجه شد...
اول فکر کرد تهیونگ اومده ولی با تند شدن تاب به خودش اومد...
مطمئن شد تهیونگ نیست ..
اگه تهیونگ بود میدونست دختر از سرعت زیاد تاب میترسه...
سرشو کج کرد که با پرتاب شدنش از روی تاب مواجه شد ...
اشکاش شروع به ریختن کرد ... هق هق هاش شدت گرفت...
نگاهی به زانوی زخمیش انداخت ... با صدای فردی سرشو بالا آورد...
/ ههه جالبه الان تنهایی پس تهیونگ جونت کجاست..
جویو بود همون پسری که دوست داشت با ات باشه...
هم سن ته بود و حسادتش نسبت به ات و ته شدید بود ...
دخترک نگاهی بهش انداخت که جویو تنها نبود ... حالا با دوتا پسر دیگه که اوناهم قلدر بودن مواجه شد ...
جویو...فلیس... هالتی... همون پسر های همسایشون بودن که از ته متنفر بودن...
و البته قلدر بودن...
هر دختری که میدیدن اذیتش میکردن و بهش زور میگفتن...
ات از موقعیتی که براش پیش اومده بود شروع به گریه کردن کرد...
دوباره هق هق هاش شدت گرفت...
جویو نزدیک دخترک شد و تکه ای از موهای دخترک رو دور بند انگشتاش پیچید...
/ دستشو بگیرید...
دخترک شروع کرد به عقب عقب رفتن ولی با نرده تاب برخورد.... روی زانو هاش افتاد و سکوت کرد .. ولی سکوتی که نیازمند به تهیونگ داشت....
دخترک بی صدا گریه میکرد ...
جویو دستشو بالا آورد که به دختر بزنه ولی دستش روی هوا موند...
دختر سرش پایین بود. و منتظر اذیت کردن های اونا بود...
ولی با صدایی که شنید سرشو با سرعت بالا آورد...
آروم ولی زم زمه وار صدای پسرک روی به زبون آورد...
× ته... تهیونگ....
با صدای داد پسر سکوت کرد...
- جویو اون دفعه بهت هشدار دادم نزدیک دختر من نمیشی ... گوش ندادی این دفعه خونت پای خودته...( داد)
با مشتی که به دهن پسر زد ... همه سکوت کردن...
دخترک با تعجب به تهیونگ نگاه میکرد... و جویو یی که روی زمین فرود اومده بود...
دخترک که تا به حال این روی پسر رو ندیده بود از تعجب سکوت کرده بود .. نه گریه میکرد نه حرکتی...
فقدر سکوت...
/ کیم تهیونگ بر میگردم
- گمشو ( داد)
قلدر ها رفته بودن و دخترک و پسرک تنها توی پارک ایستاده بودن...
دخترک هنوز توی تعجب بود و حرکتی نمیکرد...
اما با قرار گرفتن دستی پشت کمرش به خودش اومد....
آروم در گوش دختر شروع به حرف زدن کرد ..
- هیچ وقت تنهات نمیزارم...
ولی چه بسا که دختر منظور حرف پسر رو نفهمید ...
معلوم بود که نمیفهمه... چون سنش کمتر از چیزی بود که این جور چیزا رو درک کنه...
دخترک نگاهی به پسرک کرد ... . آروم پسر رو بغل کرد...
× قول میدی هیچ وقت تو قلدر نشی...
پسر و پیشونیش رو به پیشونی دخترک چسبوند..
- قول میدم
ولی همش حرف بود...
و حالا همه چیز تغییر کرده بود...
همه چیز اون صحنه شد خاطره ... خاطره ای که فقدر با درد گذروند اون شب شبی که کاش هیچ وقت به خونه باز نمیگشت... کاش شبی که همونجا دنیا متوقف میشد و ثانیه و لحظه ها کوتاه میشد..
همه چیزش رفت همه چیز.... میتونست بدترین شب عمرش رو اون شب مثال بزنه... اما چرا...؟
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
شرط ها:
۳۰۰ لایک.
۹۰ بازنشر
کامنتم فرقی نداره...
خدانگهدار...
- ۲۷.۳k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط