{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخرین بازمانده از نسل سلیکا

آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
ادامه*
فصل دوم=

هر وزش باد، هر لرزش طناب می‌تواند من را در آغوش مه دره بفرستد. دستانم را از دو طرف باز
کرده‌ام تا تعادلم را حفظ کنم.نفس را حبس میکنم و سعی دارم پایم را درست روی طناب بزارم.
تاحالا نصف مسیر را آمده‌ام پس میتوانم تا آخر پیش بروم.
هروقت وسوسه میشوم پایین را نگاه کنم حرف‌های برادرم به ذهنم خطور می‌کند:

طناب می‌لرزد و من تقریبا میفتم. خم می‌شوم و با دو دستم به طناب می‌چسبم، تا وقتی که از
لرزشش کم شود و دوباره بایستم.
این لرزش ناگهانی نشان از سقوط یک جادوگر دیگر است.قطره‌ای اشک از چشمم روی گونه‌ام
می‌لغزد و داخل عمق بی‌انتهای دره سقوط میکند.
همنوعان من، یعنی جادوگران ارتباط خوبی باهم ندارند. از مرگ شاهزاده سلیکا پنج قرن میگذرد
ولی هنوز ترک‌هایی که بر اعتماد و رابطه جادوگران به وجود آورد از بین نرفته؛اَما من با تمام وجو‌د
عاشق همنوع‌هایم هستم و می‌خواهم کمکشان کنم. می‌خواهم پایان دهنده این اختلافات و جنگ
پنج قرن باشم.
☆☆☆
دیدگاه ها (۰)

آخرین بازمانده از نسل سلیکا ☆☆☆ادامه=(( وردا.)) صادقانه بگوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط