حالا دیگر دیر است

حالا دیگر دیر است
من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام
نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا را…!
راستی آیا به همین دلیل ساده نیست
که دیگر هیچ نامه های به مقصد نمی رسد؟!
نه ری را !
سالها و سالها بود
که در ایستگاه راه آهن
در خواب و خلوت ورودی همة شهرها
کوچه ها ، جاده ها ، میدان ها
چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد
سراغ کسی را می گرفتم که
بوی لیموی شمال و
شب حلال دریا را می داد.


🎙#خسرو_شڪیبایی
دیدگاه ها (۱)

با کسی نباش که هر لحظه مجبور باشی خودت را به هر اجباری لایِ ...

‏بزرگترین "غم دنیا" اونجایے ڪه پدر و مادرتحواسشون نیست و چند...

چیزی که من از این زندگی فهمیده‌ام تفسیرِ ساده ای دارد:کافیست...

قطع قلم،به قیمت نان می کنی رفیق ...تیر و کمان چو دست تو افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط