{ پارت ۵ ، ۶ )
{ پارت ۵ ، ۶ )
لیزی : وقتی اینو گفتم پدر بهم نگاه کرد ، و با چیزی که گفت دومین شوک بزرگ امروز رو بهم داد . چون که اون گفت :
کریستوفر : ما برای کار مهمی قراره ، به سرزمین انسان ها بریم .
لیزی : سرزمین انسان ها .... واقعا....شوخی که نمیکنی . ( با تعجب )
کریستوفر : الیزابت ، من کی با تو شوخی کردم . که الان بار دوم باشه .
( اسم اصلیش الیزابت هستش ولی به طور خلاصه و صمیمی میشه لیزی )
لیزی : نه من منظورم این نبود . ولی شما میگفتین که ما هیچ وقت پامون رو تو سرزمین انسان ها نمیزاریم .
کریستوفر : آره ، هنوز هم همینجوری هستش . ولی امروز فرق داره ، امروز قراره تغییری مهم تو زندگی هردو نژاد پیش بیاد .
لیزی : چه تغییری ؟
کریستوفر : میفهمی الیزابت ، میفهمی .
لیزی : خب پس باشه ، من الان میتونم برم .
ویو لیزی : بعد از اینکه پدرم اجازه رفتن رو داد . سریع اونجا رو ترک کردم و حتی به پشت سرم هم نگاه نکردم . صحبت کردن با پدرم واقعا کار رومخی بود . اون هیچ وقت حرف هاش رو کامل نمیزد .
همین هم باعث میشد ، که روی مخم بره . برای همین هم دیگه نخواستم باهاش کلنجار برم ، چون انگاری نتیجه ای نداره . پس رفتم سراغ برادرم ، یعنی اَشلی .
اَشلی هم دست کمی از پدرم نداشت ، ولی با اون میتونستم راحت تر حرف بزنم . اون معمولا بالا سر ارتش یا تو دفتر کارش بودش . پس پیدا کردن جاش کار سختی نبود . پس منم اول رفتم سمت دفتر کارش .
بعد از چند دقیقه رسیدم به دفترکارش . با برادرم راحت بودم ، پس بدون در زدن وارد اتاق شدم . رفتم توی اتاق و به میز کارش نگاه کردم ، ولی اونجا نبود . سرم رو برگردوندم و به باقی اتاق نگاه کردم .
هرسمتی رو دیدم برادرم نبود ، برام عجیب بود . اون هیچوقت بیخبر جایی نمیرفت . معمولا هم توی اتاق کارش بود ، اگه اونجا نبود حتما دیگه توی بخش نظارت ارتش بودش .
پس سریع رفتم سمت در تا از اتاق برم بیرون . همین که میخواستم از اتاق بیرون برم چشمم به میز کارش افتاد . روی میزش پر از پرونده بود . برام سوال شد که توی اون پرونده ها چیه .
روی میز پرونده روی هم انباشته شده بودن ، ولی یکی از اون ها با بقیه فرق داشه . همه ی پرونده ها مستطیلی شکل و با زنگ کرمی بودش . ولی این یکی فرق داشت ، نسبت به بقیه پرونده ها بزرگ تر بود ، رنگش قرمز تیره بود و کناره ها به رنگ سیاه بودش .
طرح قشنگی داشت و تحریکم کرد که بازش کنم . خب من خواهرش بودم ، پس چیزی نیس که بخواد ازم مخفی کنه . پس منم پرونده رو برداشتم . قبل از اینکه بازش کنم به این فکر افتادم که یه موقع کسی نیاد تو و منو تو این وضع ببینه .
پس منم پرونده رو تو بغلم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم . با سرعت دویدم سمت اتاق خودم . باید قبل از اینکه کسی منو ببینه به اتاقم برسم . از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاقم رفتم .
همین که رسیدم نزدیک اتاقم خیالم راحت شد . میخواستم در رو باز کنم ، پس دستم رو گزاشتم روی دستگیره در . همین که میخواستم بازش کنم ، صدایی از پشت سرم شنیدم .
صدا خیلی آشنا بود ، پس میتونستم حدس بزنم که صدای کی هستش . برای همین سرم رو برگردوندم و دیدم که .......
{ شرایط پارت ۷ ، ۸ = ۱۰ تا لایک }
لیزی : وقتی اینو گفتم پدر بهم نگاه کرد ، و با چیزی که گفت دومین شوک بزرگ امروز رو بهم داد . چون که اون گفت :
کریستوفر : ما برای کار مهمی قراره ، به سرزمین انسان ها بریم .
لیزی : سرزمین انسان ها .... واقعا....شوخی که نمیکنی . ( با تعجب )
کریستوفر : الیزابت ، من کی با تو شوخی کردم . که الان بار دوم باشه .
( اسم اصلیش الیزابت هستش ولی به طور خلاصه و صمیمی میشه لیزی )
لیزی : نه من منظورم این نبود . ولی شما میگفتین که ما هیچ وقت پامون رو تو سرزمین انسان ها نمیزاریم .
کریستوفر : آره ، هنوز هم همینجوری هستش . ولی امروز فرق داره ، امروز قراره تغییری مهم تو زندگی هردو نژاد پیش بیاد .
لیزی : چه تغییری ؟
کریستوفر : میفهمی الیزابت ، میفهمی .
لیزی : خب پس باشه ، من الان میتونم برم .
ویو لیزی : بعد از اینکه پدرم اجازه رفتن رو داد . سریع اونجا رو ترک کردم و حتی به پشت سرم هم نگاه نکردم . صحبت کردن با پدرم واقعا کار رومخی بود . اون هیچ وقت حرف هاش رو کامل نمیزد .
همین هم باعث میشد ، که روی مخم بره . برای همین هم دیگه نخواستم باهاش کلنجار برم ، چون انگاری نتیجه ای نداره . پس رفتم سراغ برادرم ، یعنی اَشلی .
اَشلی هم دست کمی از پدرم نداشت ، ولی با اون میتونستم راحت تر حرف بزنم . اون معمولا بالا سر ارتش یا تو دفتر کارش بودش . پس پیدا کردن جاش کار سختی نبود . پس منم اول رفتم سمت دفتر کارش .
بعد از چند دقیقه رسیدم به دفترکارش . با برادرم راحت بودم ، پس بدون در زدن وارد اتاق شدم . رفتم توی اتاق و به میز کارش نگاه کردم ، ولی اونجا نبود . سرم رو برگردوندم و به باقی اتاق نگاه کردم .
هرسمتی رو دیدم برادرم نبود ، برام عجیب بود . اون هیچوقت بیخبر جایی نمیرفت . معمولا هم توی اتاق کارش بود ، اگه اونجا نبود حتما دیگه توی بخش نظارت ارتش بودش .
پس سریع رفتم سمت در تا از اتاق برم بیرون . همین که میخواستم از اتاق بیرون برم چشمم به میز کارش افتاد . روی میزش پر از پرونده بود . برام سوال شد که توی اون پرونده ها چیه .
روی میز پرونده روی هم انباشته شده بودن ، ولی یکی از اون ها با بقیه فرق داشه . همه ی پرونده ها مستطیلی شکل و با زنگ کرمی بودش . ولی این یکی فرق داشت ، نسبت به بقیه پرونده ها بزرگ تر بود ، رنگش قرمز تیره بود و کناره ها به رنگ سیاه بودش .
طرح قشنگی داشت و تحریکم کرد که بازش کنم . خب من خواهرش بودم ، پس چیزی نیس که بخواد ازم مخفی کنه . پس منم پرونده رو برداشتم . قبل از اینکه بازش کنم به این فکر افتادم که یه موقع کسی نیاد تو و منو تو این وضع ببینه .
پس منم پرونده رو تو بغلم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم . با سرعت دویدم سمت اتاق خودم . باید قبل از اینکه کسی منو ببینه به اتاقم برسم . از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاقم رفتم .
همین که رسیدم نزدیک اتاقم خیالم راحت شد . میخواستم در رو باز کنم ، پس دستم رو گزاشتم روی دستگیره در . همین که میخواستم بازش کنم ، صدایی از پشت سرم شنیدم .
صدا خیلی آشنا بود ، پس میتونستم حدس بزنم که صدای کی هستش . برای همین سرم رو برگردوندم و دیدم که .......
{ شرایط پارت ۷ ، ۸ = ۱۰ تا لایک }
- ۱.۰k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط