Nights
Night's
Ep1
زمانی زیادی از جنگ جهانی دوم میگذشت، روح و جان طبیعت از دست رفته بود هانمون کلا از دست رفته بود و وزیران به امور داخلی کشور دست برد میزدند و تقریبا کشور هایو دیگه مثل قبل زیبا درخشان و طبیعت دوست نبود
پ : زمان زیادی از مرگ ملکه گذشته. ا. ت بهتر شده؟
د: خیر عالیجناب ایشون بدتر هم شدن
شب تب میکنن صبح صبحانه میل نکردند و الان هم برای میز شام حاضر نشدن
و: متوجه حال بده پرنسس هستم پادشاه ولی این یعنی بی حرمتی
پ : بس کن وزیر الان وقتش نیس حال دخترم مهم تره
ا. ت از پله پایین اومد ت بغلش عروسکی که مادرش بافته بود
ویلیام پسر عموی ا. ت به سمتش رفت ولی ا. ت پس اش زد و به سمت پدرش دوید بغلش کرد
پ : چیزی شده؟ دخترم
ا. ت : بازم مامانو دیدم کی میاد پیشمون پدر؟
پ:ا. ت دختر عزیزم اون به ی سفر آرامش بخش رفت تا ما زده بمونیم
ا. ت گریه کرد و گفت پس من کی شبا برای من قصه بخونه؟
ا. ت خوابش برد.....
25 سال بعد..............
از زبون ا. ت
25 سال از جنگی که مادرم از دست دادیم میگذره کشورم هایو خیلی تغییر کرده. و وجود هانمون به زیبایی قبل شده
د: پرنسس پادشاه شمارو صدا زدن
باشه دایه الان میام. پاینن
با ناز و عشوه همیشگی به سمت پایین رفتم و لبخند کوتاه به برادر کوچیکم زدم ویلیام چندشم هم اونجا بود.
ا. ت : سلام. پدر
پ: سلام پرنسس دیر رسیدی؟
ا. ت : عذر میخام پدر خودتون خوب میدونین من زیاد میل ب صبحانه اونم گوشت خام اول صبح ندارم
پ : ویلیام برو بیرون.....
ویلیام سری به نشانه اطاعت تکون داد و رفت بیرون
پ : واقعا پسر خوبیهو مطممن..
حرف پدرمو خورد کردم. و گفتم : ولی به درد زندگی نمیخوره
پدرم قهقه ای زد و گفت ولی دخترکم ما قرار گذاشتیم
گفتم نه پدر عمرا خودتون خوب میدونین من از ویلیام خوشم نمیاد
پ: بله میدونم دختر عزیزم
ا. ت : خوب پس من برم...
پ:حرفم تموم نشده ا. ت
ا. ت : بگین پدر
پ : خب ولی طبق قول بین من و برادرم شما توی شب تاج گذاری نامزد میکنین
هو فی کشیدم و رفتم بیرون هوا ی خیلی خوب بود لباسم رو عوض کردم و ب سمت طویله رفتم.
راه راه سگم و لورا اسبم با خودم به سمت بیرون بردم و به یکی از نگهبان ها دادم و به سمت اتاقم دویدم. و کمان هم رو برداشتم کمان مادرم آخرین یادگاری مادرم بود...
Ep1
زمانی زیادی از جنگ جهانی دوم میگذشت، روح و جان طبیعت از دست رفته بود هانمون کلا از دست رفته بود و وزیران به امور داخلی کشور دست برد میزدند و تقریبا کشور هایو دیگه مثل قبل زیبا درخشان و طبیعت دوست نبود
پ : زمان زیادی از مرگ ملکه گذشته. ا. ت بهتر شده؟
د: خیر عالیجناب ایشون بدتر هم شدن
شب تب میکنن صبح صبحانه میل نکردند و الان هم برای میز شام حاضر نشدن
و: متوجه حال بده پرنسس هستم پادشاه ولی این یعنی بی حرمتی
پ : بس کن وزیر الان وقتش نیس حال دخترم مهم تره
ا. ت از پله پایین اومد ت بغلش عروسکی که مادرش بافته بود
ویلیام پسر عموی ا. ت به سمتش رفت ولی ا. ت پس اش زد و به سمت پدرش دوید بغلش کرد
پ : چیزی شده؟ دخترم
ا. ت : بازم مامانو دیدم کی میاد پیشمون پدر؟
پ:ا. ت دختر عزیزم اون به ی سفر آرامش بخش رفت تا ما زده بمونیم
ا. ت گریه کرد و گفت پس من کی شبا برای من قصه بخونه؟
ا. ت خوابش برد.....
25 سال بعد..............
از زبون ا. ت
25 سال از جنگی که مادرم از دست دادیم میگذره کشورم هایو خیلی تغییر کرده. و وجود هانمون به زیبایی قبل شده
د: پرنسس پادشاه شمارو صدا زدن
باشه دایه الان میام. پاینن
با ناز و عشوه همیشگی به سمت پایین رفتم و لبخند کوتاه به برادر کوچیکم زدم ویلیام چندشم هم اونجا بود.
ا. ت : سلام. پدر
پ: سلام پرنسس دیر رسیدی؟
ا. ت : عذر میخام پدر خودتون خوب میدونین من زیاد میل ب صبحانه اونم گوشت خام اول صبح ندارم
پ : ویلیام برو بیرون.....
ویلیام سری به نشانه اطاعت تکون داد و رفت بیرون
پ : واقعا پسر خوبیهو مطممن..
حرف پدرمو خورد کردم. و گفتم : ولی به درد زندگی نمیخوره
پدرم قهقه ای زد و گفت ولی دخترکم ما قرار گذاشتیم
گفتم نه پدر عمرا خودتون خوب میدونین من از ویلیام خوشم نمیاد
پ: بله میدونم دختر عزیزم
ا. ت : خوب پس من برم...
پ:حرفم تموم نشده ا. ت
ا. ت : بگین پدر
پ : خب ولی طبق قول بین من و برادرم شما توی شب تاج گذاری نامزد میکنین
هو فی کشیدم و رفتم بیرون هوا ی خیلی خوب بود لباسم رو عوض کردم و ب سمت طویله رفتم.
راه راه سگم و لورا اسبم با خودم به سمت بیرون بردم و به یکی از نگهبان ها دادم و به سمت اتاقم دویدم. و کمان هم رو برداشتم کمان مادرم آخرین یادگاری مادرم بود...
- ۲۳۷
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط