{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیامدنش را باور نمی کنم

نیامدنش را باور نمی کنم
غیرممکن است
او نیامده باشد
حتما، حالا
زیر باران مانده است
و ناامید و خسته
در خیابان ها قدم می زند
من به باز بودن درها مشکوکم.

شب خوش
دیدگاه ها (۰)

این داستان..مهمان عید 😂😂😂

آن قولی که در عمق چشمانت خانه داشت، همان سنگی بود که بنای دن...

⁨⁨⁨من دیگر نمی‌توانم بگویم خوبم.داروها هم دیگر فایده‌ای ندار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط