{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من فقط...

من فقط...
نمیدونم
ولی چند وقته حتی دلم برایِ اون شادی ای که میشست رو تاب، موهاش باز بود، بلند بود، با نهایت سرعت خودش و بین زمین و هوا معلق میکرد و با ذوق از طعم موردعلاقه ی آب نباتش برایِ هیلا مینوشت هم تنگ میشه...
شاید اگه اون دختر میدونست که روزی قراره به این نقطه ی پایان برسه هرگز به هیلا نمیگفت میخوام شام‌ بخورم پس کمی منتظر باش تا بیام. قطعا نه، اون حتی ده دقیقه صحبت با هیلارو فقط به خاطر یه شامِ کوفتی از دست نمیداد.
و هنوز... بعد از این همه مدت نتونستم با شادی ای که موهاش کوتاهِ و یه لبخندِ کوچیک رو لبشه کنار بیام.

























































































_کافه تهکوک #TK

















































































































































the memories of with you
دیدگاه ها (۱۵)

بزار زندگی کنم... ولی کتابِ هر دو در نهایت میمیرند کتابی بود...

چون ممکنه یک روز بیدار شی و ببینی که ماه و از دست دادی، موقع...

باز پاییز شد و باد چرخید و هوس؛ چو گیاهی مرموز رویید... _کاف...

من هر روز بهت فکر میکنم...آرزو میکنم که حالت خوب باشه...دلم ...

Mine✨Part:6جونگکوک ادم مهربونی بود ولی تعداد بسیار کمی این ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط