{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{تکپارتی☆}

{تکپارتی☆}
.......

صدای داد و فریاد هایشون خونه را پر کرده بود
ا.ت با چشمان خیس از اشک روبه روی جونگکوک ایستاده بود
_"تو اصلا نمیفهمی من چی میگم !"
جونگکوک عصبی لب زد :
_"نخیر... چون تو اصلا نمیذاری توضیح بدم! "
صداشون هر لحظه بالا تر میرفت و هیچ کدام متوجه این نمیشدند

ناگهان صدای باز شدن در اتاق امد
هر دو برگشتن ، دختر کوچیکشان 《نیلا》 با عروسکی درون  دستش پشت در ایستاده بود
چشم هایش پر از اشک و لب هایش میلرزید
عروسکش را توی دستش فشرد :
_"م..مامان؟ بابا؟"
صدای لرزونش باعث شد هر دویشان ساکت بشن

نیلا چند قدم جلو امد اشک هایش روی گونه اش سرازیر شد
_"لطفا دعوا نکنین"
قلب جونگکوک فرو ریخت ، ا.ت دستش را روی دهانش گذاشت
نیلا با گریه ادامه داد:
_"من دختر خوبی میشم ....قول میدم دیگه شیطونی نکنم ...فقط دعوا نکنین"
ا.ت جونگکوک لحظه ای بهم نگاه کردند
انگار دنیا روی سرشان خراب شد ...

نیلا فکر کرده بود دلیل دعوایشان خودش است
هق هق کنان به سمتشان دوید و خودش را میون آن دو جا داد
_"من دوست دارم باهم بخندین ...مثل قبل ..."
جونگکوک روی زانوهایش نشست تا هم قد دخترش شود
او را ارام در اغوش گرفت و لب زد :
_"نه عزیزم...نه...تو هیچ تقصیری نداری"

ا.ت هم کنارشان نشست و دست های کوچک نیلا رو گرفت
و نوازش کرد ....
بعدش به ارومی نیلا رو بغل کرد:
_"ما فقط یه بحث کوچیک داشتیم ."
روبه جونگکوک کرد و گفت :
_"مگه نه باباش ؟"
_"اره اره...ما فقط بحثمون شد"

نیلا اشک هایش را پاک کرد انگشت هایش را به بازی گرفت
_"پس از هم جدا نمیشین؟"
سوال کوچیکش مثل خنجری در قلب هردویشان فرو رفت...
جونگکوک سرش را سریع تکان داد
_"هیچ وقت ."
ا.ت پیشانی نیلا را ب*و*س*ی*د
_هیچ چیزی  نمی تونه باعث بشه که ما ترو تنها بذاریم "

نیلا سرش را در اغوش ا.ت پنهان کرد
و با دست های کوچکش گردن ا.ت را گرفته بود
جونگکوک نگاهی به همسرش کرد
تمام اون عصبانیت چند دقیقه پیش از بین رفته بود
یک بچه ، با چند کلمه ساده، بهشون یاداوری کرد  که
《عشق مهم تر از هر دعوایی است》
The end🌼
دیدگاه ها (۵۱)

سه پارتی ☆......P.3بعد اروم به تخت نزدیک شد و روی صندلی کنار...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط