---
---
یادمه یه دورههایی بود که زندگی من خلاصه شده بود تو یه اتاق با پنجرهای که یه منظرهی تکراری نشون میداد. هر روز صبح با یه حس سنگین بیدار میشدم، انگار وزنه نامرئی، تمام انرژیم رو گرفته بود. دیگه خبری از رویاهای رنگی نبود، فقط باید از روز رد میشدم.
با دوستام حرف میزدم، سعی میکردن بگن “درست میشه”، ولی از دید من همهچی یه جور دیوونهخونهی آروم بود. حس میکردم تو باتلاق گیر افتادم و هر چی تقلا میکنم، بیشتر فرو میرم.
یه بار عصر بارونی، فقط بیرون رفتم. هوا سنگین بود، آدما سرشون پایین بود و عجله داشتن برسن خونه. انگار هیچکس متوجه قشنگیای تلخ اون لحظه نبود، یا شاید همهچیز فقط برای من اتفاق میافتاد.
اون موقع فهمیدم زندگی همیشه فیلم نیست. همیشه موفقیت و عشق نیست. خیلی وقتا یعنی همین حس خستگی، همین بغض تو گلو، همین ناامیدی که عین پتوی سنگین رو تنت رو پوشونده. تلخش این بود که میدونستم این وضعیت عوض میشه، ولی نمیدونستم کی. حس میکردم تکرار میشه و من فقط تماشاگرم.
شاید همین تلخیها، واقعیترین بخش زندگی باشه. جایی که نقاب خوشبختی نیست، فقط خودتی و خودت با همهی ضعفهات. شاید لازمه آدم طعم تلخ رو بچشه تا شیرینی رو بفهمه، ولی اون موقعها، تلخی همهی دنیای من بود.
---
یادمه یه دورههایی بود که زندگی من خلاصه شده بود تو یه اتاق با پنجرهای که یه منظرهی تکراری نشون میداد. هر روز صبح با یه حس سنگین بیدار میشدم، انگار وزنه نامرئی، تمام انرژیم رو گرفته بود. دیگه خبری از رویاهای رنگی نبود، فقط باید از روز رد میشدم.
با دوستام حرف میزدم، سعی میکردن بگن “درست میشه”، ولی از دید من همهچی یه جور دیوونهخونهی آروم بود. حس میکردم تو باتلاق گیر افتادم و هر چی تقلا میکنم، بیشتر فرو میرم.
یه بار عصر بارونی، فقط بیرون رفتم. هوا سنگین بود، آدما سرشون پایین بود و عجله داشتن برسن خونه. انگار هیچکس متوجه قشنگیای تلخ اون لحظه نبود، یا شاید همهچیز فقط برای من اتفاق میافتاد.
اون موقع فهمیدم زندگی همیشه فیلم نیست. همیشه موفقیت و عشق نیست. خیلی وقتا یعنی همین حس خستگی، همین بغض تو گلو، همین ناامیدی که عین پتوی سنگین رو تنت رو پوشونده. تلخش این بود که میدونستم این وضعیت عوض میشه، ولی نمیدونستم کی. حس میکردم تکرار میشه و من فقط تماشاگرم.
شاید همین تلخیها، واقعیترین بخش زندگی باشه. جایی که نقاب خوشبختی نیست، فقط خودتی و خودت با همهی ضعفهات. شاید لازمه آدم طعم تلخ رو بچشه تا شیرینی رو بفهمه، ولی اون موقعها، تلخی همهی دنیای من بود.
---
- ۲۵۵
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط