رمان تهیونگ
با سرعت به سمت تها برگشت.
— هی، تها! رز کو؟!
تها با تعجب نگاش کرد.
= چی شده داداش؟
— نگو که نیوردیش!
— اگه نیوردیش، خودم برمیگردم میرم پاریس دنبالش!
تها چند لحظه با تعجب نگاش کرد و بعد خندهاش گرفت.
= آخ داداش، نفس بگیر! رز که گم نشده!
تهیونگ هنوز منتظر جوابش بود که تها با خیال راحت ادامه داد:
= با باباشه... توی این مسیر چشمش به یه مغازهی اسباببازیفروشی افتاد و باباش رو مجبور کرد براش عروسک بخره.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
— خب، حداقل خبر میدادی!
تها با خنده گفت:
= مگه گم شده بود که خبر بدم؟
تهیونگ چیزی نگفت و فقط سری تکون داد.
× همشون مشغول حرف زدن بودن و من هم کمی اونطرفتر ساکت ایستاده بودم و بهشون نگاه میکردم.
پس خواهر تهیونگ ازدواج کرده بود...
و یه دختر کوچولوی شیرین به اسم رز داشت.
تا اون لحظه حتی نمیدونستم تهیونگ یه خواهر داره، چه برسه به اینکه خواهرش یه دختر کوچولو هم داشته باشه.
هنوز توی فکر بودم و داشتم چیزهایی که تازه فهمیده بودم رو کنار هم میچیدم که ناگهان صدای قدمهای تند و جیغ و داد یه بچه توی سالن فرودگاه پیچید.
~ دالییییی!
همه با شنیدن صدا برگشتن.
من هم ناخودآگاه همراهشون برگشتم.
چند ثانیه بعد چشمم به دختر کوچولویی افتاد که با عجله به سمتمون میاومد.
موهاش رو دو طرف سرش خرگوشی بسته بود و یه عروسک خرگوشی صورتی هم محکم توی دستش گرفته بود.
اونقدر شیرین و بامزه بود که ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست.
همین که تهیونگ دیدش، بدون معطلی از بقیه جدا شد و به سمتش رفت.
خم شد و دستهاش رو باز کرد.
رز هم با دیدن تهیونگ سرعتش رو بیشتر کرد و خودش رو انداخت توی بغلش.
تهیونگ محکم بغلش کرد.
— آخ، رز کوچولو... دلم برات تنگ شده بود!
رز دستهاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و با همون لحن شیرین بچگونهاش گفت:
~ ملم دالییی...
تهیونگ خندید.
— آخ، قربون اون «دایی» گفتنت بشم من!
بعد رز رو یه کم محکمتر بغل کرد و از خوشحالی بوسهای روی موهاش زد.
رز هم عروسکش رو بین خودش و تهیونگ نگه داشته بود و با یه لبخند کوچیک به صورت داییش نگاه میکرد.
من هم چند قدم اونطرفتر ایستاده بودم و نگاهشون میکردم.
نمیدونم چرا، ولی دیدن تهیونگ با رز یه حس عجیبی بهم میداد.
اصلاً فکر نمیکردم اینقدر با بچهها خوب باشه.
نگاهم به تهیونگ بود که مردی به سمتش رفت .
و جلوی ته ایستاد و شروع کرد به حرف زدن.
• هی، کیم تهیونگ! رفیق چند سالتو نمیخوای ببینی
حرف مرد که کامل شد تهیونگ از روی زانو هاش بلند شد و نگاهی به پسر روبه روش کرد.
رز هنوز توی بغلش بود.
— چطوری، جویو؟
جویو خندید.
• خوبم، ته... ولی فکر کنم تو خیلی بهتری!
با چشم من به اشاره کرد
تهیونگ هم نگاه کوتاهی به من انداخت و دوباره به جویو نگاه کرد.
— فکر کنم حرف من همون چیزیه که توی مغزت میگذره.
جویو خندید.
• معلومه که هست!
تهیونگ سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
— هنوزم همونقدر فضولی!
جویو با خنده جواب داد:
• فضولی نیست، کنجکاویه!
~ دالیی..
تهیونگ با شنیدن صدای رز نگاهش رو به پایین داد ....
🌷 ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
— هی، تها! رز کو؟!
تها با تعجب نگاش کرد.
= چی شده داداش؟
— نگو که نیوردیش!
— اگه نیوردیش، خودم برمیگردم میرم پاریس دنبالش!
تها چند لحظه با تعجب نگاش کرد و بعد خندهاش گرفت.
= آخ داداش، نفس بگیر! رز که گم نشده!
تهیونگ هنوز منتظر جوابش بود که تها با خیال راحت ادامه داد:
= با باباشه... توی این مسیر چشمش به یه مغازهی اسباببازیفروشی افتاد و باباش رو مجبور کرد براش عروسک بخره.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
— خب، حداقل خبر میدادی!
تها با خنده گفت:
= مگه گم شده بود که خبر بدم؟
تهیونگ چیزی نگفت و فقط سری تکون داد.
× همشون مشغول حرف زدن بودن و من هم کمی اونطرفتر ساکت ایستاده بودم و بهشون نگاه میکردم.
پس خواهر تهیونگ ازدواج کرده بود...
و یه دختر کوچولوی شیرین به اسم رز داشت.
تا اون لحظه حتی نمیدونستم تهیونگ یه خواهر داره، چه برسه به اینکه خواهرش یه دختر کوچولو هم داشته باشه.
هنوز توی فکر بودم و داشتم چیزهایی که تازه فهمیده بودم رو کنار هم میچیدم که ناگهان صدای قدمهای تند و جیغ و داد یه بچه توی سالن فرودگاه پیچید.
~ دالییییی!
همه با شنیدن صدا برگشتن.
من هم ناخودآگاه همراهشون برگشتم.
چند ثانیه بعد چشمم به دختر کوچولویی افتاد که با عجله به سمتمون میاومد.
موهاش رو دو طرف سرش خرگوشی بسته بود و یه عروسک خرگوشی صورتی هم محکم توی دستش گرفته بود.
اونقدر شیرین و بامزه بود که ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست.
همین که تهیونگ دیدش، بدون معطلی از بقیه جدا شد و به سمتش رفت.
خم شد و دستهاش رو باز کرد.
رز هم با دیدن تهیونگ سرعتش رو بیشتر کرد و خودش رو انداخت توی بغلش.
تهیونگ محکم بغلش کرد.
— آخ، رز کوچولو... دلم برات تنگ شده بود!
رز دستهاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و با همون لحن شیرین بچگونهاش گفت:
~ ملم دالییی...
تهیونگ خندید.
— آخ، قربون اون «دایی» گفتنت بشم من!
بعد رز رو یه کم محکمتر بغل کرد و از خوشحالی بوسهای روی موهاش زد.
رز هم عروسکش رو بین خودش و تهیونگ نگه داشته بود و با یه لبخند کوچیک به صورت داییش نگاه میکرد.
من هم چند قدم اونطرفتر ایستاده بودم و نگاهشون میکردم.
نمیدونم چرا، ولی دیدن تهیونگ با رز یه حس عجیبی بهم میداد.
اصلاً فکر نمیکردم اینقدر با بچهها خوب باشه.
نگاهم به تهیونگ بود که مردی به سمتش رفت .
و جلوی ته ایستاد و شروع کرد به حرف زدن.
• هی، کیم تهیونگ! رفیق چند سالتو نمیخوای ببینی
حرف مرد که کامل شد تهیونگ از روی زانو هاش بلند شد و نگاهی به پسر روبه روش کرد.
رز هنوز توی بغلش بود.
— چطوری، جویو؟
جویو خندید.
• خوبم، ته... ولی فکر کنم تو خیلی بهتری!
با چشم من به اشاره کرد
تهیونگ هم نگاه کوتاهی به من انداخت و دوباره به جویو نگاه کرد.
— فکر کنم حرف من همون چیزیه که توی مغزت میگذره.
جویو خندید.
• معلومه که هست!
تهیونگ سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
— هنوزم همونقدر فضولی!
جویو با خنده جواب داد:
• فضولی نیست، کنجکاویه!
~ دالیی..
تهیونگ با شنیدن صدای رز نگاهش رو به پایین داد ....
🌷 ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
- ۱.۵k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط