{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forbidden Moon (14)

Forbidden Moon (14)

ویو لیا

هیچ‌کس حرفی نزد.

هیچ‌کس.

فقط به آرا خیره شده بودم.

بعد به جونگکوک.

بعد به بقیه.

انگار منتظر بودم یکی بخنده و بگه شوخی بوده.

اما هیچ‌کس نخندید.

قلبم شروع کرد به تند زدن.

— چی گفتی؟

آرا آروم پلک زد.

— تو انسان نیستی.

خندیدم.

یه خنده عصبی.

— خب این دیگه مسخره شد.

بلند شدم.

— فکر کنم زیادی زخمی شدی.

آرا خواست چیزی بگه اما دیگه گوش نمی‌دادم.

سرم رو به سمت جونگکوک برگردوندم.

— بهش بگو دیوونه شده.

جونگکوک ساکت موند.

همین سکوت کافی بود.

لبخندم کم‌کم محو شد.

— جونگکوک...

سکوت.

— نه.

یه قدم عقب رفتم.

— نه.


---

ویو جونگکوک

لعنتی.

دقیقاً از همین لحظه می‌ترسیدم.

نگاه لیا بین همه می‌چرخید.

انگار دنبال یه نفر می‌گشت که حرف آرا رو رد کنه.

اما هیچ‌کس نمی‌تونست.

چون حقیقت داشت.

و من از روز اول می‌دونستم.

— لیا...

— نه.

صداش لرزید.

— یه کلمه هم نگو.

فکم منقبض شد.

اولین بار بود که ترس واقعی رو توی چشم‌هاش می‌دیدم.


---

ویو لیا

سرم درد گرفته بود.

نفس کشیدن سخت شده بود.

همه چیز زیادی عجیب شده بود.

خیلی زیاد.

— پس بگو.

به جونگکوک خیره شدم.

— بگو دروغ میگه.

چند ثانیه گذشت.

و بعد...

جونگکوک آروم سرش رو پایین انداخت.

همین.

همین حرکت کوچیک.

و دنیای من فرو ریخت.


---

ویو آرا

اشتباه کردم.

نباید اینجوری می‌گفتم.

اما زمان نداشتیم.

کایروس نزدیک بود.

خیلی نزدیک.

و لیا حق داشت حقیقت رو بدونه.

هرچند دردناک.

آروم گفتم:

— مادرت همه چیز رو ازت پنهان کرد.

سر لیا به سمتم چرخید.

— مادرم؟

— برای محافظت ازت.

اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

اما سعی می‌کرد نشون نده.


---

ویو لیا

مادرم سال‌ها پیش فوت کرده بود.

و حالا یه دختر غریبه وسط یه جنگل داشت درباره‌اش حرف می‌زد.

— تو از کجا مادرم رو می‌شناسی؟

آرا چند ثانیه ساکت موند.

بعد گفت:

— چون قبل از مرگش، از من خواست مراقبت باشم.

نفسم بند اومد.

— چی؟

— اون می‌دونست یه روز برمی‌گردی.

— برگردم کجا؟

— به جایی که بهش تعلق داری.

دیگه نمی‌فهمیدم چی می‌گذره.

واقعاً نمی‌فهمیدم.


---

ویو جونگکوک

ناگهان تمام بدنم منقبض شد.

یه بو.

یه بوی آشنا.

و خطرناک.

سرم فوراً به سمت پنجره چرخید.

تائه‌جون هم همزمان بلند شد.

— تو هم حسش کردی؟

— آره.

ها-جین رنگش پرید.

— نه...

آرا فوراً از روی تخت بلند شد.

— اونا پیدامون کردن.

لیا با گیجی به همه نگاه می‌کرد.

— کی؟

همون لحظه صدای انفجار بلندی از بیرون اومد.

بوم!

تمام ساختمون لرزید.

شیشه‌ها شکستند.

و فریاد آدم‌ها از بیرون بلند شد.

چشم‌های تائه‌جون گرد شد.

— دشمن‌ها وارد قلمرو شدن.

برای اولین بار...

ترس واقعی روی صورت همه دیده می‌شد.

و لیا تازه داشت می‌فهمید وارد چه دنیایی شده.

...

ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیکشن#کمپانی_فلورا#جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Moon (15)ویو جونگکوکهمه دور اون دختر جمع شده بودن....

Forbidden Moon (16)ویو جونگکوکهمه ساکت شده بودن.اون مرد هنوز...

orbidden Moon (13)ویو جونگکوکنباید می‌ذاشتم این اتفاق بیفته....

بانو فالوشه؟ https://wisgoon.com/lavender_10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط