𝐽𝑒𝑜𝑛 𝐽𝑢𝑛𝑔𝑘𝑜𝑜𝑘
𝐽𝑒𝑜𝑛 𝐽𝑢𝑛𝑔𝑘𝑜𝑜𝑘
#ℙ𝔸ℝ𝕋3
(صبح روز جشن)
لیها تو اتاق بیدار میشه.هنوزم درد داره اما غرورش باعث میشه که خودشو مرتب کنه.لیها تصمیم میگیره که تحت تاثیر و رفتار جونگ کوک قرار نگیره.اون با کمک خدمتکارا داشت لباسی امتخاب می کرد که بپوشه.در هین انتخاب با جونگ کوک روبه رو میشه.جونگ کوک می خواست بگه که برای جشن اماده شو یا یه چیزی دیگه ای بهش بگه اما لیها با نگاه تحقیر امیز بهش می فهمونه که"نمی خوام حتی صداتو بشنوم"...
+می خوام تو جشن لباس خوبی بپوشی و با رفتارات بفهمونی که زیر نظر منی.نه که تو زندانی ساده هستی.
لیها با لبخند تلخی نگاهی بهش می کنه و....
_برام مهم نیست تو دوست داری چیجوری باشم!فقط یادت باشه... من از سایتم هم متنفرم.متنفر!
(جشن شروع شد)
جشن شروع شد.موسیقی،لباس های مجلل و ادم های خطرناک.لیها به عنوان مهمون یا خدمتکارا ومده بود ولی تحت نظر هرکسی بود و این ازارش می داد.
در هین مهمونی جیمین نزدیک لیها میاد و نگاه های مشکوکی میندازه.لیها لباسی که تا رون پاهاش بود پوشیده بود و بالا تنه ی لباس با بند هایی که اولش پاپیون داشت تضئین شده بود.
نزدیک لیها اومد و سعی کرد که نزدیک خودش کنه اما جونگ کوک با مشت پسر رو کنار میزنه و دست لیها رو وحشیانه به جای خلوت میبره.
لیها فکز میکنه که جونگ کوک می خواد اونو تنبیه کنه اما جونگ کوک برای حسادت و نگرانی عصبی شده بود.لیها تمام خشم خودشو تو اون مکان و اون حال جونگ کوک بیرون میریزه.
_تو بیرحم و سنگدلی که حتی به من رحم نکردی و الان معلوم نیست می خوای باهام چیکار کنی من ازت متنفرم.هزکاری می کمی بکن ولی من همچنانم ازت متنفزم.میفهمی؟!
ضربه هایی به سینه های جونگ کوک میزنه و با بقض میگه...
_از همتون متنفرم.ازتو... از قیافت... از سایت.... از صدات... از همه چیت متنفرم.
جونگ کوک نمی تونست بگه که اون دستور شلاق رو نداده یا اینکه بگه بزام عزیزی و من عاشقت شدم.چون این تو دنیای مافیا نشانه ی ضعف بود!
جونگ کوک نگاهی سرد به لیها کرد و به بیرون رفت.چشماش میگفت که از لیها متنفره ولی لب هایش چیزی می خواست بگه که نمی تونست به زبون بیاره.
صدای شلیک اومد نقاب مشکی اومده بود و شلیک دیگه کرد اما شلیکی که از بغل گوش جونگ کوک رد شد.سریع رفت بدون نشونه ای از خودش.
لیها
وقتی رفت بیرون نگاهش مثل تیغی تیز بود که می خواست هر لحظه جونگ کوک را تیکه تیکه کنه یا من رو تیکه تیکه کنه!
لیها تو همون اتاقی که روشنی کمی از جشن گرفته بود... موند نمی تونست بره بیرون با چشم های گریون.
جونگ کوک در میان جشن بود و به مردم نگاه می کرد اما تمام فکر و ذکرش لیها بود که داره چیکار میکنه.
لیها اومد و پیش جونگ کوک وایساد ولی سکوتی میون اون ها با سنگینتر از کلماتی که می خواسن بگن بود.یه جنگی خاموش در بین اونا بود که هیچکدومشون پیروز نمیشدند.جونگ کوک برای عاشقیش و لیها برای اینکه فکر میکرد خودشم عاشق شده اما غرورو تنفری که از جونگ کوک داشت مانع میشد و داشت د رذهن لیها پادشاهی می کرد.
#ℙ𝔸ℝ𝕋3
(صبح روز جشن)
لیها تو اتاق بیدار میشه.هنوزم درد داره اما غرورش باعث میشه که خودشو مرتب کنه.لیها تصمیم میگیره که تحت تاثیر و رفتار جونگ کوک قرار نگیره.اون با کمک خدمتکارا داشت لباسی امتخاب می کرد که بپوشه.در هین انتخاب با جونگ کوک روبه رو میشه.جونگ کوک می خواست بگه که برای جشن اماده شو یا یه چیزی دیگه ای بهش بگه اما لیها با نگاه تحقیر امیز بهش می فهمونه که"نمی خوام حتی صداتو بشنوم"...
+می خوام تو جشن لباس خوبی بپوشی و با رفتارات بفهمونی که زیر نظر منی.نه که تو زندانی ساده هستی.
لیها با لبخند تلخی نگاهی بهش می کنه و....
_برام مهم نیست تو دوست داری چیجوری باشم!فقط یادت باشه... من از سایتم هم متنفرم.متنفر!
(جشن شروع شد)
جشن شروع شد.موسیقی،لباس های مجلل و ادم های خطرناک.لیها به عنوان مهمون یا خدمتکارا ومده بود ولی تحت نظر هرکسی بود و این ازارش می داد.
در هین مهمونی جیمین نزدیک لیها میاد و نگاه های مشکوکی میندازه.لیها لباسی که تا رون پاهاش بود پوشیده بود و بالا تنه ی لباس با بند هایی که اولش پاپیون داشت تضئین شده بود.
نزدیک لیها اومد و سعی کرد که نزدیک خودش کنه اما جونگ کوک با مشت پسر رو کنار میزنه و دست لیها رو وحشیانه به جای خلوت میبره.
لیها فکز میکنه که جونگ کوک می خواد اونو تنبیه کنه اما جونگ کوک برای حسادت و نگرانی عصبی شده بود.لیها تمام خشم خودشو تو اون مکان و اون حال جونگ کوک بیرون میریزه.
_تو بیرحم و سنگدلی که حتی به من رحم نکردی و الان معلوم نیست می خوای باهام چیکار کنی من ازت متنفرم.هزکاری می کمی بکن ولی من همچنانم ازت متنفزم.میفهمی؟!
ضربه هایی به سینه های جونگ کوک میزنه و با بقض میگه...
_از همتون متنفرم.ازتو... از قیافت... از سایت.... از صدات... از همه چیت متنفرم.
جونگ کوک نمی تونست بگه که اون دستور شلاق رو نداده یا اینکه بگه بزام عزیزی و من عاشقت شدم.چون این تو دنیای مافیا نشانه ی ضعف بود!
جونگ کوک نگاهی سرد به لیها کرد و به بیرون رفت.چشماش میگفت که از لیها متنفره ولی لب هایش چیزی می خواست بگه که نمی تونست به زبون بیاره.
صدای شلیک اومد نقاب مشکی اومده بود و شلیک دیگه کرد اما شلیکی که از بغل گوش جونگ کوک رد شد.سریع رفت بدون نشونه ای از خودش.
لیها
وقتی رفت بیرون نگاهش مثل تیغی تیز بود که می خواست هر لحظه جونگ کوک را تیکه تیکه کنه یا من رو تیکه تیکه کنه!
لیها تو همون اتاقی که روشنی کمی از جشن گرفته بود... موند نمی تونست بره بیرون با چشم های گریون.
جونگ کوک در میان جشن بود و به مردم نگاه می کرد اما تمام فکر و ذکرش لیها بود که داره چیکار میکنه.
لیها اومد و پیش جونگ کوک وایساد ولی سکوتی میون اون ها با سنگینتر از کلماتی که می خواسن بگن بود.یه جنگی خاموش در بین اونا بود که هیچکدومشون پیروز نمیشدند.جونگ کوک برای عاشقیش و لیها برای اینکه فکر میکرد خودشم عاشق شده اما غرورو تنفری که از جونگ کوک داشت مانع میشد و داشت د رذهن لیها پادشاهی می کرد.
- ۲۸۲
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط