{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 41

part : 41
chapter : 2
نه بابا ! عصبی بشی چیکار میکنی ؟
قاشق رو داخل دهنم گذاشتم و ادامه دادم
+ ظرف هارو میزنی زمین میشکنی ؟ کتکم میزنی ؟ عربده میکشی ؟ یا داد میزنی ؟
یا حتی از خیلی چیزا محرومم میکنی ؟
با خنده چاقو رو به سمتش گرفتم
+ اوپس ! ... ببخشید عزیزم ، این کارا مالِ زن و شوهراست . من و تو که زن و شوهر نیستیم ولی به هرحال بخوای از این غلطا کنی خودم میکشمت ...
چشمکی زدم و از روی صندلی بلند شدم ، به سمت طبقه ی بالا رفتم اما ناگهان رو به روم ایستاد . دوباره به سمتم قدم برداشت اما من همونجا ایستادم
به صورتم نزدیک شد ، فاصلمون خیلی خیلی کم بود و اگه حرفی میزدیم قطعا لبامون به هم برخورد میکرد .
× مواظب خودت باش مادمازل ! اگه اشتباهی ازت سر بزنه ...
بدون توجه به حرفاش از پله ها بالا رفتم
+ گمشو کنار
دستمو محکم روی لبم کشیدم ، انقد فاصلمون کم بود که موقع صحبت لبش به لبم برخورد میکرد !
لباسمو پوشیدم و با ماشین خودم به سمت شرکت حرکت کردم ... اصلا حوصله ی ویلی رو نداشتم
در سالن رو باز کردم . هنوز کسی نیومده بود .. مثل اینکه من خیلی زود رسیدم
روی صندلی نشستم و گوشیمو چک کردم
بعد از چند دقیقه ویلیام رسید ، بهش اهمیتی ندادم . روی یکی از صندلی ها که خیلی دورتر از من بود نشست . آروم زمزمه کردم
+ حالتو میگیرم . حالا ببین
ساعت کاری تموم شد و بدون توجه به ویلی از شرکت خارج شدم
........................
به اطراف نگاه کردم ، خاک و کثیفی روی وسایل دیده میشد . خیلی وقت بود که به اینجا نیومده بودم و قطعا باید کثیف باشه .. این خونه رو خودم خریدم و هیچکس از وجودش خبر نداره .. امشب به مهمونیِ آقای یانگ دعوتم و تا شب همینجا میمونم . نمیخوام با ویلیام روبه رو بشم ولی داخل مهمونی قطعا میبینمش
ناهارمو خوردم و گوشیمو برداشتم
ویلی : کجایی ؟ چرا نیومدی خونه ؟
ویلیام دوباره پیامم داده بود
ویلی : میدونم قهری و نمیخوای جواب بدی . ولی حداقل بگو کجایی
تایپ کردم :
بیرونم ، نمیام خونه کار دارم
ویلی : بگو کجایی دقیقا ؟ نترس نمیام دنبالت
ای باباااا . ول نمیکنه لعنتی ... دوباره تایپ کردم :
خونه دوست پسرمم
ویلی : جرئتشو نداری
+ جرئتشو ندارم ؟ نشونت میدم ، من امشب هرجور شده باید حالتو بگیرم
ویلی : شب کی بیام دنبالت ؟
+ خودم ماشین دارم میتونم بیام
.......... 20:03 ...........
لباسِ کوتاه و قهوه ای رنگم رو که فیت و جذب بود رو تنم کردم ، بعد از میکاپ و استفاده از اکسسوری
به آیینه نگاه کردم ... این لباس روی تنم ساختار مجلسی و لوکسی رو نمایان کرده بود و واقعا برای مهمونی امشب مناسبه . موهای بلندمو کرلی کردم و رژ لب قرمزم رو روی لبم کشیدم
+ خیلی خوشگله ، خوشم اومد
از عطر روی لباس اسپری کردم و چکمه هایی با پاشنه های بلند که تا زانو ادامه داشت و یه رنگه مشکیه براق روی چکمه ها دیده میشد رو که استایل رو خیلی گرون تر نشون میداد ، پوشیدم ... از استایلم عکس گرفتم و برای ویلیام فرستادم که در کسری از ثانیه بهم پیام داد
ویلی : اگه امشب با این لباس داخل مهمونی ببینمت
خودم تو تنت جرش میدم نپوش این لامصبو
سوییچ رو برداشتم و حرکت کردم .
............ مهمونی ..........
به اطراف نگاه کردم ، یه سالن خیلی بزرگ و پر جمعیت . پیدا کردن ویلی اونم بین این جمعیت کار سختیه "" پس در نتیجه ، فراموشش میکنیم
یه گوشه نشستم و یکی از نوشیدنی هارو برداشتم
غرق در افکار بودم که ...
// از اینجور جمعیت و مهمونی ها فراریم ! یه عده آدمی که افکار پلید و غیر پیش بینی دارن و فقط با دور بودن ازشون میتونی از اتفاقات ناخوشایند سرنوشت دور بمونی ... خیلی سال پیش ، داخل همین مهمونی ها آینده ای که میتونستم داشته باشم رو خراب کردم و حدس میزنم تو هم از اینجور مهمونی ها بیزاری
افتخار آشنایی میدید بانو ؟

نظرتون ؟
دیدگاه ها (۹)

part : 40chapter : 2آروم آروم از راهرو رد شدم و در اتاق ویلی...

بانو فالوشه 🫠https://wisgoon.com/mammy_kalira

#قرارداد_دوستانه s2p9 ویو هانا : کلیدش رو داخل در چرخوند و د...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۴●•_شرلوک هلمز_لبخندم هنوز رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط