سناریو اسلیترین: دراکو
چند پارتی دراکو وقتی با هم دوست صمیمی بودیم اما بخاطر یه دعوا از هم فاصله گرفتیم
(پشنهاد: آهنگی که روی ویدیو هست رو گوش بدید)
*درخواستی*
سال ششم:
روزها میگذشت و من کسل تر از هرروز میشدم و واقعا حس تنها و پوچی میکردم .
قلبم سرد در از هرروز میشد و حالم بدتر میشد...
*فلش بک*
من و دراکو مثل یه روح در دو بدن هستیم. ما رو باید به زور از هم جدا کنن چون دوستای بچگی و خانوادگی هم هستیم. همه چیزمونو به هم میگیم و همیشه باهمیم.
مثل روزای دیگه با کلی ذوق و شوق میرم پیش دراکو تا باهاش راجب کتاب جدیدم که به زور و بدبختی پیدا کردم صحبت کنم، وارد خوابگاهش میشم.
+درا....
-گمشو بیرون ا/ت!!! حوصلتو ندارم!!
+چته چطوری اینطوری باهام صحبت میکنی!
-به تو ربطی نداره. یاد بگیر در بزن میای تو !
بغضمو قورت میدم چون نمیخوام ضعیف به نظر برسم جلوش
-مگه نمیشنوی چی میگم برو بیرون!
میرم بیرون و محکم در رو پشت سرم میکوبم. قلبم تند تند میزنه. چرا؟؟؟ مگه چیکار کردی بودم باهاش؟
*زمان حال*دو هفته بعد از دعوا*
واقعا نمیفهمم....یاد اون موقع که میفتم بدنم میلرزه...دراکو هیچوقت با من اینطوری برخورد نمیکرد سرد و عوضی...من واقعا دوستش داشتم و دارم اما با این رفتاری که داشت هیچوقت نمیتونم بهش اعتراف کنم.
روزها هفته ها گذشت و همینطور با من سرد رفتار میکرد. نگاهشو از من میدزدید. با من صحبت نمیکرد. یا اگر نگاهش به من میفتاد با سردی بهم نگاه میکرد. واقعا دلیلش رو هم نمیدونم....یعنی من کاری کرده بودم که اینطوری شده بود؟ یعنی من خسته کنندم؟
با فکر این موضوع روی میز کتابخونه به خواب میرم... یکدفعه...
واقعا نمیدونم چطوره احساس میکنم بد شده💔 اگر خوب بود پارت های بعدش رو هم میزارم🙏🏼
(پشنهاد: آهنگی که روی ویدیو هست رو گوش بدید)
*درخواستی*
سال ششم:
روزها میگذشت و من کسل تر از هرروز میشدم و واقعا حس تنها و پوچی میکردم .
قلبم سرد در از هرروز میشد و حالم بدتر میشد...
*فلش بک*
من و دراکو مثل یه روح در دو بدن هستیم. ما رو باید به زور از هم جدا کنن چون دوستای بچگی و خانوادگی هم هستیم. همه چیزمونو به هم میگیم و همیشه باهمیم.
مثل روزای دیگه با کلی ذوق و شوق میرم پیش دراکو تا باهاش راجب کتاب جدیدم که به زور و بدبختی پیدا کردم صحبت کنم، وارد خوابگاهش میشم.
+درا....
-گمشو بیرون ا/ت!!! حوصلتو ندارم!!
+چته چطوری اینطوری باهام صحبت میکنی!
-به تو ربطی نداره. یاد بگیر در بزن میای تو !
بغضمو قورت میدم چون نمیخوام ضعیف به نظر برسم جلوش
-مگه نمیشنوی چی میگم برو بیرون!
میرم بیرون و محکم در رو پشت سرم میکوبم. قلبم تند تند میزنه. چرا؟؟؟ مگه چیکار کردی بودم باهاش؟
*زمان حال*دو هفته بعد از دعوا*
واقعا نمیفهمم....یاد اون موقع که میفتم بدنم میلرزه...دراکو هیچوقت با من اینطوری برخورد نمیکرد سرد و عوضی...من واقعا دوستش داشتم و دارم اما با این رفتاری که داشت هیچوقت نمیتونم بهش اعتراف کنم.
روزها هفته ها گذشت و همینطور با من سرد رفتار میکرد. نگاهشو از من میدزدید. با من صحبت نمیکرد. یا اگر نگاهش به من میفتاد با سردی بهم نگاه میکرد. واقعا دلیلش رو هم نمیدونم....یعنی من کاری کرده بودم که اینطوری شده بود؟ یعنی من خسته کنندم؟
با فکر این موضوع روی میز کتابخونه به خواب میرم... یکدفعه...
واقعا نمیدونم چطوره احساس میکنم بد شده💔 اگر خوب بود پارت های بعدش رو هم میزارم🙏🏼
- ۴۰۸
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط