" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۵۰
ویو راوی
تهیونگ که از این رفتار نورا شوکه شده بود خواست که فرار کنه ولی نورا سریعتر عمل کرد و ضربه ای محکم به تهیونگ زد که صدای تهیونگ دراومد
_ اییی
+حقتههههه ............چرا بهم نگفتی چرااا ؟
_ بابا وایسا بهت توضیح میدم
+چی رو توضیح میدی هااا .......من زنتممم اونوقت باید از این و اون بفهمم شوهرم میره سربازی ( عصبانی )
_ باشه اروم باش بهت تو ضیح بدم
+توضیح نمیخوام ......تو به من دروغ میگفتی که میرین چاپخونه اونوقت انتظار داری توضیحات رو باور کنم
_ اونکه دروغ نبود بعدش میرفتم چاپخونه
+تهیونگگگگگ ( فریاد)
_ بابا چند روزه دارم میرم چیزی نشده
+چند روز ؟........چیزی نشدههه ؟
تهیونگ دیگه کلافه شده بود دسته جارو رو از نورا گرفت و گذاشت اونطرف
_ اروم باش ..... باهم حلش میکنیم
+نمیخواممم .......میدونی من برای چی عصبانیم برای چی ناراحتم ؟ برای اینکه من هر روز خدا با بیخیالی روزم رو میگذروندم اونوقت تو ، تو این سرما داری تمرین میکنی ، سختی میکشی ، جونتو به خطر میندازی ولی من چی .......بدون اینکه بدونم یهو .....یهو بیان بگن .....شو...شوهرت مرده ( اخرش با بغض)
تهیونگ که سرش رو به سمت پایین انداخته بود با ناراحتی گفت
+میدونم ....به خدا میفهمم ولی ......
تهیونگ تا خواست حرفشو کاملا کنه نورا ظرف شیشه ای برداشت تا بندازه سمت تهیونگ
_ اوه اوه.........نورا با اون نه
+چرا ؟
_ نگاه کن ......چون اون جهیزیه اته ......میشکنه
نورا که تازه به ظرف تو دستش نگاه کرد گفت
+اوه ....اره اره
با احتیاط ظرف رو گذاشت روی میز و دوباره دسته جارو رو برداشت و محکم زد به کمر تهیونگ
_ اخخخخ
و بعد از گوشش گرفت و رفت سمت در و بازش کرد و تهیونگ رو پرت کرد از خونه بیرون
+تو که نمیتونی با یه هل دادن ساده من میوفتی چرا میری پادگان
تهیونگ با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت
_ من به خاطر اینکه تو زنمی .....عاشقتم ، باهات کاری ندارم وگرنه من تو پادگان ..........
+برو باباا
نورا اینو گفت و محکم در رو بست که تهیونگ با عصبانیت گفت
_ مرد نیستم اگه به بار دیگه باهات حرف بزنم
برگشت و از پله ها رفت پایین ولی همینکه دو پله رفت پایین....................................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۵۰
ویو راوی
تهیونگ که از این رفتار نورا شوکه شده بود خواست که فرار کنه ولی نورا سریعتر عمل کرد و ضربه ای محکم به تهیونگ زد که صدای تهیونگ دراومد
_ اییی
+حقتههههه ............چرا بهم نگفتی چرااا ؟
_ بابا وایسا بهت توضیح میدم
+چی رو توضیح میدی هااا .......من زنتممم اونوقت باید از این و اون بفهمم شوهرم میره سربازی ( عصبانی )
_ باشه اروم باش بهت تو ضیح بدم
+توضیح نمیخوام ......تو به من دروغ میگفتی که میرین چاپخونه اونوقت انتظار داری توضیحات رو باور کنم
_ اونکه دروغ نبود بعدش میرفتم چاپخونه
+تهیونگگگگگ ( فریاد)
_ بابا چند روزه دارم میرم چیزی نشده
+چند روز ؟........چیزی نشدههه ؟
تهیونگ دیگه کلافه شده بود دسته جارو رو از نورا گرفت و گذاشت اونطرف
_ اروم باش ..... باهم حلش میکنیم
+نمیخواممم .......میدونی من برای چی عصبانیم برای چی ناراحتم ؟ برای اینکه من هر روز خدا با بیخیالی روزم رو میگذروندم اونوقت تو ، تو این سرما داری تمرین میکنی ، سختی میکشی ، جونتو به خطر میندازی ولی من چی .......بدون اینکه بدونم یهو .....یهو بیان بگن .....شو...شوهرت مرده ( اخرش با بغض)
تهیونگ که سرش رو به سمت پایین انداخته بود با ناراحتی گفت
+میدونم ....به خدا میفهمم ولی ......
تهیونگ تا خواست حرفشو کاملا کنه نورا ظرف شیشه ای برداشت تا بندازه سمت تهیونگ
_ اوه اوه.........نورا با اون نه
+چرا ؟
_ نگاه کن ......چون اون جهیزیه اته ......میشکنه
نورا که تازه به ظرف تو دستش نگاه کرد گفت
+اوه ....اره اره
با احتیاط ظرف رو گذاشت روی میز و دوباره دسته جارو رو برداشت و محکم زد به کمر تهیونگ
_ اخخخخ
و بعد از گوشش گرفت و رفت سمت در و بازش کرد و تهیونگ رو پرت کرد از خونه بیرون
+تو که نمیتونی با یه هل دادن ساده من میوفتی چرا میری پادگان
تهیونگ با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت
_ من به خاطر اینکه تو زنمی .....عاشقتم ، باهات کاری ندارم وگرنه من تو پادگان ..........
+برو باباا
نورا اینو گفت و محکم در رو بست که تهیونگ با عصبانیت گفت
_ مرد نیستم اگه به بار دیگه باهات حرف بزنم
برگشت و از پله ها رفت پایین ولی همینکه دو پله رفت پایین....................................
- ۵۰۳
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط