{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑

ویو اِریا

اِریا چند ثانیه به صفحه خیره موند.

ـ «گفتم بازش نکن.»

جونگکوک دستش رو از روی موس برنداشت.

ـ «و منم شنیدم.»

پوزخند زد.

ـ «ولی انجامش نمی‌دم.»

اِریا اخم کرد.

ـ «جونگکوک.»

ـ «اِریا.»

تهیونگ بینشون رو نگاه کرد.

ـ «خب... من فکر کنم اینجا بهتره دخالت نکنم.»

اِریا بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

ـ «برای اولین بار حرف خوبی زدی.»

تهیونگ با ناراحتی نشست.

ـ «من چرا همیشه قربانی می‌شم؟»

جونگکوک روی فایل کلیک کرد.

صفحه چند ثانیه سیاه موند.

بعد یک تصویر ظاهر شد.

نه اسم.

نه توضیح.

فقط چند عکس از محموله‌های اسلحه و طلا.

تهیونگ نزدیک‌تر شد.

ـ «این‌ها...»

جونگکوک گفت:

ـ «معامله‌های قبلی.»

اِریا به صفحه خیره شد.

ـ «این اطلاعات محرمانه‌ست.»

جونگکوک چند فایل دیگه رو باز کرد.

اسم چند باند مختلف روی صفحه ظاهر شد.

ایتالیا.

ژاپن.

روسیه.

فرانسه.

تهیونگ آهسته گفت:

ـ «این فقط مربوط به باند تو نیست.»

جونگکوک سرش رو تکون داد.

ـ «دقیقاً.»

ناگهان صفحه خاموش شد.

همه‌چیز قطع شد.

اِریا سریع برگشت سمت در.

ـ «چراغ‌ها رو چک کنین.»

یکی از بادیگاردها بیرون رفت.

تهیونگ با نگرانی گفت:

ـ «چی شد؟»

جونگکوک به مانیتور خیره موند.

ـ «کسی نمی‌خواست ما این فایل رو ببینیم.»

اِریا پرسید:

ـ «یعنی چی؟»

جونگکوک آرام از جاش بلند شد.

پوزخند کوچیکی گوشه لبش نشست.

ـ «یعنی کسی فهمیده من اینجام.»

همون لحظه صدای شلیک از بیرون انبار بلند شد.

اِریا سریع اسلحه‌ش رو بیرون کشید.

تهیونگ با وحشت گفت:

ـ «خب... من رسماً دلم برای خونه تنگ شد.»

جونگکوک پوزخند زد.

ـ «دیر گفتی.»

ادامه دارد...

خبببب از خماری در اومدید😔
هیشکی درس حدس نزد 🗣
منم جایزه نمیدم ایثثث

ببخشید فقط تونستم همین یه پارت رو بنویسم چشام به شدتتت سیاه میره (اصلا بخاطر رژیم نی اصلاااا)
حرفی ندارم از پارت نهایت لذت رو ببرین😔💋

شرط::
70 لایک
35 بازنشر (علامت کنار ذخیره)

#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
دیدگاه ها (۲۳)

خرگوش فالوشه?! به نفعتونه فالوش کنید وگرنه خبری از پارت نی*🩴...

پرنسس فالوشه?! https://wisgoon.com/wiwish.a

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐ویو جونگکوکاتاق سرور بزرگ‌تر از چیزی ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏ویو جونگکوکجونگکوک روبه‌روی اِریا ایست...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط