شب تولدم
شب تولدم
پارت 51
فصل دوم
پارت22
ات: خب راستش چرا کشتی پدر و مادرمو
جونگ کوک: عزیزم و...
ات: نه بهم بگو
جونگ کوک: من خیلی وقت پیشا اون عوضی دوس دخترم بود مال زمانیه که عمارت پدرم بودم بعد از دو سال گفت میخوام برم از کره و خب رفت چند روز بعد رفتنش تو رو داخل بارم دیدم با دوستت بودین البته که یه پسر هم باهتون بود تو رفتی پیش صندوقدار و بعد از مدتی رفتین بیرون دنبالتون اومدم و ادرس خونتون رو پیدا کردم یه روز که تو رفتی بار برای گرفتنت رفتم در خونه
فلش بک به 7 سال پیش
جونگ کوک: سلام
پدر ات: بله بفرمایید
جونگ کوک: برای یه موضوعی اومدم میشه بیام داخل
پدر ات: بفرمایید داخل چیشده
جونگ کوک: حقیقت میخوام اگه اجازه بدین بیام دخترتونو ببرم
پدر ات: اون برای ازدواج بچس و سن تو از دخترم خیلی بالاتر
جونگ کوک: سن مهم نیس من عاشقش شدم
پدر ات: پسرم برو بیرون برا من سن مهمه
جونگ کوک: اون مال من میشه حتی اگه شده به خاطرش ادم میکشم و دخترتو میگیرم
•
•
•
جونگ کوک: و خب ات اون زمان تو رو به من ندادن 10 بار رفتم خواهش کردم ندادن یه روز داخل جنگل بودید که تو برادرت رفتین راه برین که اونجا کشتمشون وقتی برگشتید برادرت که اونا رو دید اعصابش خورد شد و با گریه هلت داد سمت خیابون و همون لحظه یه ماشین بهت زد اونجا من تو رو بغلم کردم و بردمت بیمارستان و حتی تهیون اون روز منو دید و داد زد که ازم متنفره اما فقط تو برام مهم بودی جوجه کوچولوم
ویو ات:
اشکی از گوشه چشمم پایین اومد اما حق داشت منم جاش بودم همون کارو میکردم
جونگ کوک: ات قرار بود گریه نکنی
ات: ببخشید...... دوست دارم(کوک رو بغل کرد)
جونگ کوک: من بیشتر طوری که فکرت هم نمیرسه جوجه کوچولوم
یه تیکه رو با رمانی که دارم واسه خودم مینویسم قاطی کردم😭😭😭😂😂قسمت بار مال اون رمانههههه خدایا مغزممم😂
پارت 51
فصل دوم
پارت22
ات: خب راستش چرا کشتی پدر و مادرمو
جونگ کوک: عزیزم و...
ات: نه بهم بگو
جونگ کوک: من خیلی وقت پیشا اون عوضی دوس دخترم بود مال زمانیه که عمارت پدرم بودم بعد از دو سال گفت میخوام برم از کره و خب رفت چند روز بعد رفتنش تو رو داخل بارم دیدم با دوستت بودین البته که یه پسر هم باهتون بود تو رفتی پیش صندوقدار و بعد از مدتی رفتین بیرون دنبالتون اومدم و ادرس خونتون رو پیدا کردم یه روز که تو رفتی بار برای گرفتنت رفتم در خونه
فلش بک به 7 سال پیش
جونگ کوک: سلام
پدر ات: بله بفرمایید
جونگ کوک: برای یه موضوعی اومدم میشه بیام داخل
پدر ات: بفرمایید داخل چیشده
جونگ کوک: حقیقت میخوام اگه اجازه بدین بیام دخترتونو ببرم
پدر ات: اون برای ازدواج بچس و سن تو از دخترم خیلی بالاتر
جونگ کوک: سن مهم نیس من عاشقش شدم
پدر ات: پسرم برو بیرون برا من سن مهمه
جونگ کوک: اون مال من میشه حتی اگه شده به خاطرش ادم میکشم و دخترتو میگیرم
•
•
•
جونگ کوک: و خب ات اون زمان تو رو به من ندادن 10 بار رفتم خواهش کردم ندادن یه روز داخل جنگل بودید که تو برادرت رفتین راه برین که اونجا کشتمشون وقتی برگشتید برادرت که اونا رو دید اعصابش خورد شد و با گریه هلت داد سمت خیابون و همون لحظه یه ماشین بهت زد اونجا من تو رو بغلم کردم و بردمت بیمارستان و حتی تهیون اون روز منو دید و داد زد که ازم متنفره اما فقط تو برام مهم بودی جوجه کوچولوم
ویو ات:
اشکی از گوشه چشمم پایین اومد اما حق داشت منم جاش بودم همون کارو میکردم
جونگ کوک: ات قرار بود گریه نکنی
ات: ببخشید...... دوست دارم(کوک رو بغل کرد)
جونگ کوک: من بیشتر طوری که فکرت هم نمیرسه جوجه کوچولوم
یه تیکه رو با رمانی که دارم واسه خودم مینویسم قاطی کردم😭😭😭😂😂قسمت بار مال اون رمانههههه خدایا مغزممم😂
- ۴۶۱
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط